کودکی چه امن بود و روشن و گرم. یک راهپلهی چوبی نردهدار و مفروش بود. چوبهای استوار پوشیده با فرشهای لاکی، وصل به گیرههای مخصوص که مانع موج افتادن فرش و سر خوردن آدم میشد. ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمیبینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدمهای قدبلند و قوی و مراقب که قوم و خویش و ریشهام بودند. کسانی که وقتی بهشان میرسیدم دست توی موهایم میبردند، بوسم میکردند و عیدها، اسکناسهای نشمرده و پرسخاوت عیدی میدادند. کودکی یعنی عمو و عمه و خاله و دایی داشتن، آدمبزرگهای سالم، سرحال، پر زور،آشنا. چقدر سرد و بیثبات و لرزان است بزرگسالی وقتی بهجای عیددیدنی خانهی دایی به مراسم ختم او میروی. وقتی عموها و خالهها را میبینی که کوچک و کمزور و مریض شدهاند، موقع راه رفتن پایشان لنگ میزند، قدشان کوتاه شده، صورتشان کوچک شده و هرچند هنوز بوی آشنای قدیمشان را میدهند، زور دستشان کم شده موقع بغل کردنت و کم پیش میآید دست کنند تو جیبشان عیدی دربیاورند. بزرگسالی پرت شدن مدام از پلههای سنگی پر آسیب است. شکستن پیشانی است، زخم برداشتن زانو و پاره شدن چانه است. به بچههایی نگاه میکنم که در مراسم ختم میدوند دنبال هم، زیر میزها بازی میکنند یا گوشهای نشسته و توی موبایل مادرشان کارتونی پر سر و صدا میبینند. دهشتناک است که جایمان را به آنها واگذار کردهایم، میبوسیم و عیدی میدهیم و آدمهای قدبلند زندگی آنهاییم. چه مشقتبار است این زندگی.
کودکی چه امن بود و روشن و گرم. یک راهپلهی چوبی نردهدار و مفروش… — قصه — TG.ME
November 18, 2025 11.9K 132