بخوان ای نی، آواز بخوان. بلورهای اندوهت را در سمت نور منتشر کن؛ تا ستارهوار بدرخشند، تاریکی ببیند و نور بداند. یادآورم باش که روزی بدنم از جهان محو خواهد شد. ذرات معرفتی را در فضا پخش کن که یک بیکرانگی است به من چسبیده و با من آمدهاند. سرشارم از ادراک سبز زمین. این ذرات نومیدی را از اینجا پاک کن. با پردههای سرد صفابخش خود روانم را صیقل ده. کاری کن برای لحظهای هم جهان را از نگاه بیآلایش و پرمهر تو ببینم. کاری کن تا جهان را طوری ببینم که اشکهای جهانیان منعکس میکنند. آنقدر از غم هجران آسمان برایم بخوان تا چنان تهی شوم که دیگر دلیلی برای غمگین بودن نداشته باشم. با صدای سوزان لرزانت قلبم را چنان مرتعش کن که بیگانگان از شدت من بترسند و قادر نباشند احساساتم را لمس کنند. به امواج دریا بگو آرام باشند؛ آنان هنوز طعم بینهایت را نچشیدهاند! از تنهایی حکایت کن؛ چیزی که یادآوری میکند هنوز فرصتی برای به خاطر آوردن هست! برای مرور جزئیات. مرا با خودت سفر ده، چنان دور از هیاهوی زمانه سفرم ده که تمام غصههای زمین را موهوم ببینم. بگذار در امواج نالههایت گم شوم، نقصان حیات را به خاک ببخشم و با روح باد پرواز کنم...
6
3
2