سامحيني، واغفري لي هذا الجُرم العظيم؛ جُرم الحب حين يتجاوز حدوده،… — شعر و متون عربی معاصر — TG.ME

سامحيني، واغفري لي هذا الجُرم العظيم؛ جُرم الحب حين يتجاوز حدوده، فتُرتكب باسمه أرقُّ الجرائم، ثم يُقتصّ له من القلب لا من صاحبه. فلا تندهشي إن ناديتكِ يوماً: «حبيبتي»؛ فبعض الكلمات لا تُقال، بل تنفلت من أعمق مواضع القلب حين يعجز الصمت عن حملها.
كثيرون أولئك الذين يعاملون قلوبهم كأنها ماءٌ سرعان ما يتبخّر، أو نارٌ لا بدّ من إخمادها. غير أنّ عوارض الزمن تثقل أرواحهم، فتحول بينهم وبين الإصغاء إلى نداءاتهم الخفيّة، وتطفئ في داخلهم تلك الرغبة الفطرية في الحبّ والبوح.
أما أنا، فلست مثلهم، ولا أشبه سائر الناس. فقد أودعتُ في قلبي كل ما منحَتني إيّاه الصدفة، وما خطّه لي المصير، وما وهبتني الطبيعة من عاطفةٍ وخيال. وها أنا ذا أحاول أن أُخرج قلبي العنيد، الغامض، من عزلته الطويلة، وأن أرسله إليكِ كما تُرسل الطيورُ رسائلها عبر المسافات؛ وهذه الفكرة لا تفارقني منذ زمن بعيد.
أريد أن أتخذ هيئةَ حمرةٍ خجلى تستقرّ على وجنتيكِ، أو سواداً حالماً ينساب بين خصلات شعركِ، أو همسةً خفيّةً تسكن قرب قلبكِ ولا ترحل. أريد، بأيّ صورةٍ كانت، أن أكون شيئاً منكِ؛ أثراً صغيراً لا يراه سواكِ، لكنه يذكّركِ بي كلما مرّ طيف الحبّ في خاطركِ.

مرا ببخش و این جرم بزرگ را بر من خرده مگیر؛ جرم عشق، آن‌گاه که از حدود خویش فراتر می‌رود، و به نام آن لطیف‌ترین جرم‌ها رخ می‌دهد و سپس کیفرش را از دل می‌کشند، نه از صاحبِ آن. پس اگر روزی تو را «دلبرم» خطاب کردم، شگفت‌زده نشو؛ بعضی واژه‌ها بر زبان جاری نمی‌شوند، بلکه از ژرف‌ترین جای دل درمی‌روند، آن‌گاه که سکوت دیگر توانِ بر دوش کشیدنشان را ندارد.
بسیارند کسانی که با دل‌هایشان چنان رفتار می‌کنند که گویی آب‌اند و به‌زودی بخار می‌شوند، یا آتشی که باید خاموشش کرد. اما عارضه‌های زمانه بر روحشان سنگینی می‌کند و آنان را از گوش سپردن به نداهای پنهان خویش بازمی‌دارد؛ تا آن میل طبیعی به عشق و اعتراف را نیز در درونشان خاموش کنند.
من اما از آنان و از همه‌ی مردم جدا هستم. هرچه اتفاق‌های تصادفی، سرنوشت و طبیعت به من بخشیده‌اند، در قلبم به امانت نهاده‌ام. اکنون می‌کوشم دلِ سرکش و ناشناخته‌ام را از انزوای دیرینه‌اش بیرون بکشم و به سوی تو بفرستم؛ چنان‌که پرندگان نامه‌های خود را از فراسوی فاصله‌ها می‌فرستند. این خیال و رویاپردازی، مدت‌هاست که ذهن مرا رها نمی‌کند.
می‌خواهم به هیئتِ سرخیِ فروتنی درآیم و بر گونه‌هایت بنشینم، یا به رنگِ سیاهیِ خیال‌انگیزی بدل شوم که در میان گیسوانت جاری است، یا زمزمه‌ای پنهان باشم که در کنار قلبت سکنی گزیند و هرگز کوچ نکند. می‌خواهم، به هر صورتی که باشد، چیزی از وجود تو شوم؛ اثری کوچک که جز تو کسی آن را نبیند، اما هر بار که سایه‌ی عشق از خاطرت بگذرد، يادِ مرا در خاطر تو بياورد.

#روز_نوشت
به تقلیدِ یکی از نامه‌های #نیما_یوشیج
#نامه‌ها
#محمد_حمادی
@sherarabimoaser
❤13👍2😢1
September 3, 2026 1K 23