«اگه قرار بود یاد گرفتن زبان آسون باشه، همه الان انگلیسی حرف میزدن.»
تا حالا شده بعد از چند روز یا چند هفته زبان خوندن با خودت بگی «فکر کنم من استعدادش رو ندارم»؟ اگه جوابت آرهست، بدون که تقریباً همهی زبانآموزها حداقل یک بار این حس رو تجربه کردن. ما معمولاً وقتی مسیر سخت میشه، سریع نتیجه میگیریم که مشکل از خودمونه، در حالی که واقعیت چیز دیگهایه. یاد گرفتن یه زبان جدید، فقط حفظ کردن چند هزار لغت یا یاد گرفتن چند تا قانون گرامری نیست؛ تو داری به مغزت یاد میدی به یه شکل کاملاً جدید فکر کنه، جمله بسازه و دنیا رو از زاویهی دیگهای ببینه. طبیعیه که این فرآیند زمان ببره و گاهی خستهکننده باشه. مشکل اینجاست که بیشتر ما پیشرفت رو حس نمیکنیم، چون هر روز فقط یه قدم کوچیک جلو میریم. درست مثل قد کشیدن یه بچه؛ کسی که هر روز میبینتش، تغییرش رو متوجه نمیشه، اما بعد از چند ماه همه میگن چقدر بزرگ شده. یادگیری زبان هم دقیقاً همینه. شاید امروز هنوز موقع حرف زدن مکث کنی، شاید موقع دیدن فیلم مجبور باشی زیرنویس رو روشن کنی، شاید هنوز خیلی از کلمهها رو ندونی، اما اگه شش ماه پیش رو با امروز مقایسه کنی، احتمالاً میبینی چیزهایی رو میفهمی که قبلاً حتی برات آشنا هم نبودن. پس از امروز به جای اینکه هر شب از خودت بپرسی «چرا هنوز روان صحبت نمیکنم؟» از خودت بپرس «امروز نسبت به دیروز چی یاد گرفتم؟» چون آدمهایی که آخرش به زبان مسلط میشن، الزاماً بااستعدادترینها نیستن؛ همونهایی هستن که وقتی نتیجه فوری ندیدن، مسیر رو رها نکردن. شاید مهمترین راز یادگیری زبان همین باشه؛ نه سرعت، نه استعداد، بلکه ادامه دادن، حتی وقتی احساس میکنی پیشرفتی وجود نداره.
@ShakespeareLanguage
