باران
اضلاع فراغت را میشست.
من با شنهای
مرطوب عزیمت بازی میکردم
و خواب سفرهای منقش میدیدم.
من قاتی آزادی شنها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
یک سفره مانوس
پهن
بود..
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت، هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال کرد.
اما
ای یاس ملون!
#سهراب_سپهری
📕ما هیچ، ما نگاه
کانال اشعار مولانا حافظ سعدی👇
@sd_bl
4
1August 26, 2026 1.5K 8