درنگی در نبوغِ بلاغیِ مولانا
یکی از جلوههای نبوغ مولانا، قدرت کمنظیر او در دیدن نسبتهای پنهان میان پدیدههای جهان است؛ نسبتی که در زبان شعر به صورت تمثیل، استعاره، تشخیص و مانند اینها آشکار میشوند. مولانا برای بیان یک معنا غالباً به یک مثال بسنده نمیکند؛ گویی آن معنا را در سراسر هستی ساری و جاری میبیند و هر بار از منظر تازهای فرامیخواند. از همین رو، تمثیل در شعر او بیش از آنکه آرایهای ادبی یا صرفاً ابزاری بلاغی برای توضیح مفهومی انتزاعی باشد، شیوهای از دیدن و اندیشیدن است. برای نمونه، در دفتر اول مثنوی، در بیان اثر کیمیاکار و دگرگونکنندهٔ همنشینی با مردان خدا، از چندین تصویر پیاپی بهره میگیرد:
سیل چون آمد به دریا بحر گشت
دانه چون آمد به مَزْرع گشت کَشت
چون تعلّق یافت نان با بوالبشر
نان مرده زنده گشت و باخبر
موم و هیزم چون فدای نار شد
ذاتِ ظلمانی او انوار شد
سنگ سرمه چون که شد در دیدگان
گشت بینایی، شد آنجا دیدبان
سیل، دانه، نان، موم، هیزم و سرمه در نگاه نخست هیچ پیوندی با یکدیگر ندارند؛ اما ذهن مولانا در همهٔ آنها حقیقت واحدی را میبیند: پیوستن و دگرگون شدن. سیل در دریا بحر میشود، دانه در مزرعه به کِشت بدل میگردد، نان در وجود آدمی جان میگیرد، موم و هیزم در آتش از ظلمت به نور میرسند و سرمه هنگامی که به چشم میپیوندد به بینایی مدد میرساند. آنگاه همهٔ این تصاویر در خدمت مقصود اصلی بازمیگردند: به انسان و اهمیت همنشینی با کاملان و زندهدلان:
ای خُنُک آن مرد کز خود رَسته شد
در وجودِ زندهای پیوسته شد
وایِ آن زنده که با مرده نشست
مرده گشت و زندگی از وی بجَست
این شیوهٔ شگفتِ احضار مثالها نشان میدهد که مولانا تمثیل را صرفاً برای آراستن سخن یا سادهکردن یک مفهوم به کار نمیگیرد. او معنا را در خود جهان میبیند. پدیدههای محسوس برای او مثالهایی نیستند که بعداً به یاری ذهن شاعر فراخوانده شوند؛ خودِ آنها از پیش حامل معنا هستند. شاعر تنها پرده را کنار میزند و نسبت پنهان میان آنها را آشکار میکند.
بدینقرار، تمثیل در سرودههای مولانا از یک مسئلهٔ بلاغی فراتر میرود و با جهانبینی عرفانی و عاشقانهٔ او پیوند میخورد. عشق برای مولانا تنها موضوعی شاعرانه نیست؛ نحوهای از ادراک هستی است. نگاه عاشقانه، جهان را مجموعهای از موجودات منفرد و پراکندهٔ بیارتباط نمیبیند؛ در میان کثرتها رشتههای پیوند مییابد. هر چیز به چیز دیگری راه میبرد، هر پدیده میتواند آینهٔ پدیدهای دیگر شود. عشق در این میان، مدرّس بزرگ درس پیوستهنگری است. استادی است که صدهزار ذرّهٔ به ظاهر پراکنده را پیوند میدهد. بیجهت نیست که آن چنان پرشور به صد بیان تحسین میشود:
آفرین بر عشق کُلّ اوستاد
صد هزاران ذرّه را داد اتحاد!
ایرج رضایی
نهم شهریور ۱۴۰۵
@irajrezaie


