در یکی از روستاهای کوچک و خوش منظر در دل کوهها، هنرمندی جوان به نام الارا زندگی میکرد. نقاشیهایش که پر از رنگهای زنده و ضربات نرم قلممو بودند، روح جهان را به شیوهای خاص به تصویر میکشید. او پرترههایی از افرادی که ملاقات میکرد، مناظری که در آنها قدم میزد، و تجریدهای احساسی که گاه ناگفته میماند، میکشید. برای الارا، نقاشی تنها راهی برای بیان خود نبود، بلکه پیوندی میان دل او و جهان بود.
سالها در کنار رودخانههای جاری و دمنوشهای خوشبو، الارا زندگی میکرد. او از درآمد نقاشیهایش روزگار میگذراند، آثارش را به کسانی میفروخت که توانایی خرید داشتند، یا گاهی در ازای نیازهای ضروری به دیگران نقاشی میداد. نقاشیهایش در خانهها، مغازهها و فضای عمومی آویزان بودند، هرکدام داستانی را روایت میکردند و گواهی از زندگی کسانی که آنها را داشتند.
اما یک روز، نامهای رسید.
نامهای ساده و پر از خطهای رسمی که تنها این چند کلمه را در خود داشت:
هنرمند الارا،
به اطلاع میرسانیم که آثار شما در نظر کمیته هنر و فرهنگ مردمی مورد توجه قرار گرفته است. به پاس هنرتان، از شما دعوت میشود تا به جمع هنرمندان تحت حمایت دولت بپیوندید. آثار شما مطابق نیاز جامعه به اشتراک گذاشته خواهند شد و شما مبلغی به عنوان حقالزحمه دریافت خواهید کرد. هنر
شما، آینده را خواهد ساخت.
در ابتدا، الارا احساس غرور کرد. او همیشه آرزو داشت که آثارش به دست تعداد بیشتری از مردم برسد و نقاشیهایش در معرض دید بیشتری قرار بگیرند. ذهنش پر از احتمالهای جدید بود. فرصتی برای ایجاد چیزی بزرگتر از خود، خلق کردن برای مردم نه برای سود، ایدهای زیبا بود.
وقتی الارا به دفتر کمیته رفت، با زنی مهربان ولی جدی به نام میترا روبرو شد که توضیحات بیشتری داد.
«در کمیته هنر و فرهنگ مردمی، ما باور داریم که هنر باید متعلق به مردم باشد» میترا ادامه داد: «آثار شما دیگر تنها به شما تعلق نخواهند داشت. شما آثار خود را مطابق با خواستههای جامعه و نیازهای جمعی خواهید ساخت. ما تمایلات و درخواستهای مختلف از بخشهای مختلف جامعه را به شما میدهیم و شما آزاد
خواهید بود تا بر اساس این درخواستها خلق کنید.»
الارا با دلهرهای همراه با شوق، پرسید: «پس من چه چیزی خواهم کشید؟"٫»
میترا لبخندی زد و در چشمانش گرمی خاصی بود: «ما به شما موضوعات، راهنماییها و
درخواستهایی از بخشهای مختلف جامعه میدهیم. شما آزاد خواهید بود که آنها را تفسیر کنید، البته با در نظر گرفتن نیاز جامعه. شما خلق میکنید، اما هدف آن است که نیازهای مردم برآورده شود.»
الارا با تردید نگاه کرد، ولی به خود گفت که این فرصت جدید به معنای کاری بزرگتر است. او در دل خود امیدوار بود که بتواند این تغییرات را در خدمت هنر خود ببیند.
چند روز بعد، الارا در حال کشیدن اولین اثر خود بود. برای او که همیشه در خلق آثارش به دنبال آزاداندیشی و بیان درونی بود، حالا نقاشی برای خواستههای مشخص و برنامهریزیشده دولت تبدیل به چالشی جدید شده بود. طرحها و ایدههایی که برای خلق آثار هنری دریافت میکرد، دیگر مانند گذشته سرشار از الهام درونی نبودند.
اولین اثرش، دیواری از اتحاد کشاورزان، تا حد زیادی بر اساس درخواستهایی بود که از کارگران و کشاورزان گرفته بودند. او آن را کشید، و منتظر بازخورد ماند. بعدها اثرش در سالنهای عمومی، در دیوارهای کانونهای فرهنگی و در کنار خانهها نصب شد. مردم بهطور عمومی از آثار او تعریف میکردند، ولی چیزی در دل او میلرزید. هنر دیگر به معنای
خودش نبود، بلکه تبدیل به ابزاری برای بازتاب افکار و نیازهای عمومی شده بود.
روزی از روزها، الارا در برابر تابلوهایی که بر روی دیوار به نمایش گذاشته شده بودند ایستاده بود. همه آثار به شکل مشابهی بود. طرحهای شفاف و رنگهای زنده که اما حالتی میکانیکی پیدا کرده بودند. در این بین،
چهرهای آشنا از دور به چشم خورد. لنا، یکی از دوستان قدیمی او، که زمانی الارا را به دنبال کردن آرزوهای هنریاش تشویق میکرد، در کنار یکی از نقاشیها ایستاده بود.
الارا نزدیک شد و گفت: «لنا! اینجا چه میکنی آثار جدیدت را میبینم!»
