سرعت نفساش زیاد شده بود؛ مشخص بود داره با خودش کلنجار میره تو گردنش… — ساقی اسمات 🍷 — TG.ME

سرعت نفساش زیاد شده بود؛ مشخص بود داره با خودش کلنجار میره تو گردنش نفس عمیق کشیدم و به نوازش کردن کمرش ادامه دادم: میخوای ادامه بدم؟ آب دهنشو قورت داد: تا کجا؟ دوباره گردنشو بوسیدم: تا تهش سکوت کرد و من غیر ارادی بدنشو بیشتر نوازش کردم: سو-مین؟ دستاشو دور گردنم حلقه کرد: هوم؟ جونگکوک: اگه شک داری، اگه اطمینان نداری، ردم کن حلقه دستاش دور گردنم شل شد و یکم ازم فاصله گرفت: درستش اینه رد کنم؟ چشماش مظلوم‌تر از همیشه شده بود خم شدم چشماشو بوسیدم: من از خدامه بگی ادامه بده؛ ولی... پرید وسط حرفم: چرا از خداته؟ از اینکه میخواست از فرصت استفاده کنه و ازم اعتراف بگیره، یه لحظه دلم ضعف کرد و محکم تو بغلم فشارش دادم سو-مین: آی... آی... آی... آرووووم خندیدم: بذار حرفمو کامل کنم... من میخوام بگی ادامه بده و اگه اینو بگی، حتما ادامه میدم؛ ولی پا بذار رو دل خودت و من، بگو نه سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد و از بغلم آروم بیرون رفت: باشه؛ ولی چرا؟ به غذا اشاره کردم: ادامه اونو درست کن بهت میگم؛ بی‌خود و بی‌جهت هم بعد از این قهر نکن چشماشو چرخوند و مثلا کلافه، مشغول آشپزی شد منم دوباره رفتم نشستم سر جام آروم پرسید: نگفتی؟ رک و پوست‌کنده جواب دادم: چون نباید کاملا تحت کنترل من باشی رفت تو فکر جونگکوک: ببین منظورم اینه که افسار رابطه رو کامل نده دست من یا در آینده مردِ خودت برگشت سمتم و با جدیت تو چشمام نگاه کرد: چرا؟ جونگکوک: چون اینطوری قابل پیش‌بینی میشی؛ اینطوری اختیارت رو از دست میدی و فقط باید فرمان بگیری؛ اینطوری دیگه چالشی نداری سرشو به نشونه فهمیدن تکون داد: و اینطوری، دیگه حس پیروزی به تو و به مردِ خودم در آینده نمیدم درسته؟ از اینکه حرف چند دقیقه پیشم رو بهم برگردوند، عصبی شدم نمیدونم چرا؛ ولی واقعیت این بود که سو-مین هیچ‌وقت نمیتونست با من ادامه بده و من یه پرانتز باز کردم که اینو گوشه ذهنش داشته باشه؛ اما وقتی دیدم که نسبت به اون پرانتزی که باز کردم، نرمش نشون داد و راحت قبولش کرد، عصبی شدم برای همین سرد و کوتاه جوابشو دادم: آره یه جورایی خنده آروم و شیرینی کرد: فهمیدم سکوت کردم و تا وقتی غذارو آورد سر میز، چیزی نگفتم؛ اونم چیزی نگفت قبل از اینکه اولین لقمه رو بخورم، آروم زیر لب ممنون کوتاهی گفتم جای جواب دادن از جاش بلند شد و اومد سمتم آروم گونه‌م رو بوسید: نوش جونت عشق من.... امیدوارم دوسش داشته باشی لقمه‌ای که خورده بودم، پرید تو گلوم و به سرفه افتادم همزمان با کف زدن، بلند قهقهه زد آب خوردم و با ابروهایی که از شدت تعجب بالا رفته بود، فقط نگاش کردم: این چه کاری بود؟ بین خنده‌هاش برام بوس هوایی فرستاد جونگکوک: ودف وقتی واکنشم رو دید، سریع خندشو جم و جور کرد؛ سرفه مصنوعی کرد و نشست سو-مین: خب درسی که بهم یاد داده بودی رو اجرا کردم؛ اینکه قابل پیش‌بینی یا قابل کنترل نباشم سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم ولی همچنان حرصی بودم: خوبه که زود یاد میگیری ذوق کرد: خوشحالم که ازم راضی هستی استاد و بعد حس کردم لبخند زورکی تحویلم داد یه نفس عمیق کشیدم و به غذا خوردن ادامه دادم خوشمزه بود واقعا ولی یه طورایی کوفتم شده بود تقصیر خودم بود خودم اسم مرد دیگه‌ای رو آوردم و اونم خیلی خوب تلافی کرد و الان... واقعا این منم که نمیدونم چطوری میتونم این وضعیت رو درست کنم.

June 19, 2026 728 26 1