بهش چشمک زدم: اصلا... خیلیم به موقه رسیدی لبخند زد و دستمو گرفت: کجا… — ساقی اسمات 🍷 — TG.ME

بهش چشمک زدم: اصلا... خیلیم به موقه رسیدی لبخند زد و دستمو گرفت: کجا بریم؟ خواستم جواب بدم که پسره با عصبانیت صداشو برد بالا: مرتیکه فک کردی کی هستی که... هنوز حرفش تموم نشده بود که جونگکوک خیلی خونسرد برگشت سمتش و بی‌هوا یه مشت زد تو صورتش چون دستاش تو جیبش بود، پرت شد رو صندلی با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد قبل از اینکه بتونه اقدامی کنه، جونگکوک بی‌حوصله و تحقیرآمیز نگاش کرد: سیکتیر بابا بعدشم دست منو گرفت و با هم از کافه زدیم بیرون همون لحظه که اومدیم بیرون، بلند زدم زیر خنده: مجبور نبودی بزنیشا... غر زد: آره ولی نیاز داشت ادب شه... بیا زودتر بریم سوار ماشین شیم تا نیومده دنبالمون یه تای ابروم رو دادم بالا: نمیخوای دعوا شه؟ چپ چپ نگام کرد: معلومه که نمیخوام!!! نه حوصله دعوا دارم نه وقتشو. بعدشم تو باهامی خوشم نمیاد احساس ناامنی کنی یا نگران شی سرمو تکون دادم. میدونستم بوکسوره و دعوا کردن رو خوب بلده... از اینکه به فکر امنیت و حال من بود، قلبم گرم شد. به ماشینش اشاره کرد: بریم؟ با لبخند نگاش کردم: بریم... ولی کجا؟ چشمک زد: ویلای من؟ آب دهنمو قورت دادم و بدون اینکه به بعدش فک کنم، فقط گفتم: باشه

December 6, 2025 1.1K 15 2