با دیدن شماره سو-مین پوزخند زدم حتما میخواد کنسل کنه میدونستم از پسش… — ساقی اسمات 🍷 — TG.ME

با دیدن شماره سو-مین پوزخند زدم حتما میخواد کنسل کنه میدونستم از پسش بر نمیاد جواب دادم و با صدای بی‌تفاوتی پرسیدم: بله؟ صداش تو گوشم پیچید: جونگکوک مطمینی آدرس رو درست فرستادی؟ یه تای ابروم رو دادم بالا: آره؛ چطور؟ + ینی میخوای بگی تو این ویلا زندگی میکنی؟ یه لحظه شوکه شدم ینی اومده؟ همون طور که درو باز میکردم، با پوزخند گفتم: بهم نمیاد؟ یا نکنه فک کردی فقط بابات از این ویلاها داره؟ + بهت که میاد... خیلی... بدون قط کردن گوشی، از پله‌ها رفتم پایین استقبالش. همزمان با هم رسیدیم با دیدنم گوشیشو قط کرد و یه لبخند پهن و خوشگل زد یه نگاه به سر تا پاش انداختم با شلوار جین و تیشرت و یه کت لی اومده بود. موهاشم ساده دورش ریخته بود دستشو سمتم دراز کرد تا طبق معمول باهام دست بده پوزخند عصبی زدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم و محکم به خودم چسبوندمش چشماش گشاد شد و به لکنت افتاد: ج-جوکگکوک تقریبا تو صورتش غریدم: به نظرت این یه قرار دوستانه‌ست؟ آب دهنشو قورت داد: ن-نمیدونم چشمامو ریز کردم و دستمو رو بدنش حرکت دادم: به نظرت درسته که تو قرار شبونه با یه مرد، همچین لباسایی بپوشی؟ یا برای احوالپرسی، دستتو دراز کنی؟ دوباره آب دهنشو قورت داد ولی این بار چیزی نگفت برای اینکه نترسه، کمرشو ول کردم و یه قدم ازش فاصله گرفتم بعد با لبخند همیشگیم، یکم از موهاشو گذاشتم پشت گوشش: درس اول – یه لیدی همیشه میدونه کجا چی بپوشه. مظلوم تو چشمام نگاه کرد: آره... من همیشه همین طوری لباس میپوشم یه نفس عمیق کشیدم: خب الان اگه برگردی چند ساعت پیش چی میپوشی؟ یکم فک کرد: به جای کتونی، کفش پاشنه بلند. به جای شلوار جین و تیشرت، لباس شب با شیطنت دستمو کشیدم زیر خط باسنش: کوتاه... تا اینجا... درسته؟ لپاش رنگ گرفت اما واکنش نشون نداد دستشو گرفتم و به طرف پله‌ها حرکت کردم دنبالم اومد برای اینکه یه توضیحی داده باشم، به یکی از اتاقا اشاره کردم: داریم میریم اونجا سریع پرسید: چرا؟ به لباساش اشاره کردم: که اینارو عوض کنی قبل از اینکه باز سوال بپرسه، بردمش اتاق و برقو روشن کردم یه تای ابروش رو داد بالا و به لباس آماده‌ای که وسط اتاق بود نگاه کرد: این برای منه؟ سرمو تکون دادم: آره... میدونستم اینطوری میای خجالت‌زده خندید و با ذوق رفت پیش لباس و دورش چرخید: چقد قشنگههههه نشستم رو تخت و به معصومیتش لبخند زدم: مثل خودت... خب... منتظر چی هستی؟ بپوشش یه لحظه خنده رو لباش ماسید: الان؟ سرمو تکون دادم: آره... الان... جلوی چشمای من استرس گرفت: چ-چی؟ مگه میشه؟ بهش چشمک زدم: معلومه که میشه... یه لیدی هیچ وقت نباید از بدنش خجالت بکشه + پس این درس دومه؟ سرمو تکون دادم: دقیقا... من حس میکنم بزرگ‌ترین مشکل تو اینه که از برهنگی خجالت میکشی... و هنوز بدنت رو نشناختی و حتی قبولش نکردی + ولی من جلوی تو خجالت میکشم لخت شم سعی کردم تصور بدن لختشو از خودم دور کنم و رفتار مسلطی داشته باشم: شرط میبندم جلوی نامزد سابقت هم خجالت میکشیدی... حتی شرط میبندم یک بار هم جلوی آینه کاملا برهنه نشدی خودتو ببینی اخم کرد: آره خندیدم: یه طوری اخم میکنی انگار تقصیر منه + الان چیکار کنم؟ جدی شدم: لباسی که برات خریدمو، جلوی چشمم بپوش مشخص بود تردید داره آروم پرسید: جی-وو چیزی نمیفهمه دیگه؟ ابروهامو انداختم بالا: نمیفهمه... خیالت تخت با اعتماد به نفسی که قبلا ازش ندیده بودم،کت و بعد تیشرتشو در آورد از جام بلند شدم و با چشمایی که زیباییشو تحسین میکرد، چند قدم سمتش برداشتم دوباره چشماش مظلوم شد: میشه برای بقیش چشماتو ببندی رفتم پشت سرش سرمو گذاشتم رو شونش و آروم بغلش کردم دستم که به پوست برهنه شکمش خورد، یه نفس عمیق کشید بی‌اختیار، شروع کردم به زدن بوسه‌های آروم و کوتاه روی شونه و گردنش سرشو بهم تکیه داد و آروم صدام زد لاله گوششو بوسیدم: جانم؟ جواب نداد معلوم بود داره فکر میکنه که چی بگه دوباره لاله گوششو بوسیدم: اجازه بده زنانگیت کارشو بکنه... باور کن لازم نیست اینقد فک کنی... البته اگه احساس امنیت داری دستشو گذاشت رو دستام و آب دهنشو قورت داد: پس برای بقیش کمکم کن تو گردنش نفس عمیق کشیدم و همزمان با بوسیدن لاله گوشش، دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم سرشو به شونم تکیه داد و چشماشو بست به نرمی انگشتمو رو شکمش کشیدم بیخ گوشش لب زدم: بدون اینکه از بدنت خجالت بکشی، بقیشو خودت انجام بده سرشو تکون داد و یه قدم رفت جلو برگشت سمتم همزمان با زل زدن تو چشمام، خم شد و آروم شلوارشو از پاش در آورد با دیدن پنتیش که یکم خیس شده بود، لبمو گاز گرفتم تا به خودم مسلط باشم با شک به خودش نگاه کرد: بعدش چی؟ لبمو تر کردم: برای امشب بسه تعجب کرد: چرا؟ به شیطنتش لبخند زدم و یکم تو صورتش خم شدم: ینی میتونی سوتین و پنتیتم در بیاری؟ چشماش گرد شد: نه نه... معلومه که نه به هول کردنش خندیدم آروم با مشت زد به شونم: برو اونور میخوام لباسمو بپوشم

November 28, 2025 1K 13 4