داشتم آماده می‌شدم بروم بیرون. لباس پوشیدم و خواستم ساعتم را بدست… — سعید فرض‌پور — TG.ME

داشتم آماده می‌شدم بروم بیرون. لباس پوشیدم و خواستم ساعتم را بدست کنم. نمی‌دانم چه شد که ساعت از دستم فرو افتاد و مستقیم خورد میان فاصله خالی بین دو فرش که زیرش کاشی بود. فقط پنج سانت بین دو فرش فاصله بود اما همان اندازه کوچک هم کافی بود تا شیشه ساعت خُرد شود.
رفتم سراغ ساعت‌ساز محل و منتظر تعویض شیشه شدم. 
بعد به این فکر فرو رفتم که خدا چطور روزی ساعت ساز را درست در حد فاصل خالی دو فرش میان خانه‌ام قرار داده بود...
بعد دوباره فکر کردم و فکر کردم. انگار این اتفاق ساده داشت معماهای گذشته را در ذهنم حل می‌کرد. به راه‌های رفته نگاه کردم. به دو راهی‌های فراموش شده. به لحظه‌هایی که هرگز خلق نشدند. 
به راز کوچکی که زندگی‌ام را برای همیشه تغییر داده بود. راستش را بخواهی من هرگز به تقدیر باور نداشتم اما این بار باید نگاهم به زندگی را تغییر می‌دادم. 
باید باور می‌کردم در این جهان ایستگاه‌های متروکه‌ای وجود دارند که زندگی ما را برای همیشه تغییر خواهند داد. اینکه کجا پیاده می‌شدم یا کجا سوار می‌شدم. اینکه سفر مرا به آدمی متفاوت بدل کرده بود. آنچه که روزی می‌پنداشتم رویدادی اتفاقی است به راستی تقدیر بود...
@saeedfarzpour
@galimalvagroup
👍24❤10👌9🔥6👎3
April 23, 2025 1.3K 8