از کتاب متنفرم، از راهی پیدا کردن و جنگیدن، از ادامه دادن و نترسیدن، از رعدوبرق و کابوس ِادامهی شب رو دیدن. از چشمها، دهنها وقتی دروغ توشون غلت میخوره، از آبی که میریزه روی خاک و گِل میشه، از گِلی که به کف کفش میچسبه و پلههارو به گوه میکشه متنفرم. از تو و وعدههای خالی، از حالت تهوع و مزهی شورِ سرم نمکی، از بوی ب-کمپلمس و تخت بیمارستان، از رگی که پیدا نمیشه و توی چشم پدیدار میشه، از گریه ی بابا و تاریِ دید، از اینهمه تنفر متنفرم.
September 7, 2026 36 1