نه از سرِ بخشش؛ از ترسِ ویرانی بود. می‌دانستم اگر لب باز کنم، خشمِ… — رُزِل ֶֶֶָָָ֢֢֢ و تِـكـه‌هایِ کــوچَـکِ‌ زِنــدِگــی — TG.ME

نه از سرِ بخشش؛ از ترسِ ویرانی بود.
می‌دانستم اگر لب باز کنم، خشمِ سال‌ها دفن‌شده راه خودش را پیدا می‌کند و دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمی‌ماند. پس گذاشتم کلماتشان در من ته‌نشین شوند، زخم‌ها به‌مرور بسته شوند و سکوت، آرام‌آرام جای تمام فریادهایی را بگیرد که هیچ‌وقت فرصت شنیده‌شدن پیدا نکردند.
آن‌ها خیال کردند سکوت یعنی شکست؛
نمی‌دانستند بعضی سکوت‌ها، شکلِ مؤدبانه‌ی انفجاری هستند که آدم سال‌ها درون خودش نگه می‌دارد؛ نه از ناتوانی، بلکه چون آن‌قدر چیز دیده و از سر گذرانده که دیگر برای هر زخمی، دست به شمشیر نمی‌برد.
💘5
September 5, 2026 34