دلتنگی، عجیب‌ترین فرمانروای دل است؛ بی‌آنکه تاجی بر سر داشته باشد، بر… — عشاق به معشوق نرسیده💔 — TG.ME

دلتنگی، عجیب‌ترین فرمانروای دل است؛
بی‌آنکه تاجی بر سر داشته باشد، بر تمام وجود آدمی حکومت می‌کند.

آدمِ دلتنگ، اختیار از کف می‌دهد؛
راهی را می‌رود که عقل از آن پرهیز دارد و دل، هزار بار به سویش می‌دود.
دلتنگی، فاصله‌ها را نمی‌شناسد؛
از دورترین نقطه‌ی جهان، آدم را تا آستانه‌ی خاطره‌ای می‌کشاند که سال‌هاست پایان یافته است.

به زودی رهسپار شهری خواهم شد که روزگاری مأمن تو بود؛
شهری که هر کوچه‌اش نام تو را در گوش باد زمزمه می‌کند.
اما چه تلخ...
تو دیگر آنجا نیستی که چشم به راهم باشی.
دیگر دستی نیست که به استقبالم بیاید،
لبخندی نیست که خستگی سفر را از جانم بزداید،
و صدایی نیست که آرام بگوید:
«خوش آمدی...»

روزی خیال می‌کردم آمدنم، عید دل تو خواهد بود.
تو گفته بودی:
«فقط بیا... خودم دنبالت می‌آیم.»
و من ساده‌دلانه به وعده‌ای دل بستم که سهم باد شد.

اکنون می‌آیم،
اما نه برای دیدنت...
برای نفس کشیدن در هوایی که شاید روزی از کنار نفس‌های تو گذشته باشد.
برای قدم زدن در خیابان‌هایی که رد پای کودکی‌هایت را در خود پنهان کرده‌اند.
شاید بی‌آنکه بدانی از کنارم بگذری،
یا شاید من تو را ببینم و تو هرگز مرا نبینی...
همین خیال هم برای شکستن دلی که سال‌هاست ویران است، کافی‌ست.

عجیب است...
تو دیگر از آنِ من نیستی،
اما هنوز تمام دلتنگی‌های من از آنِ توست.

گاهی از خود می‌پرسم:
مگر من چه کم داشتم؟
کدام واژه را نگفتم؟
کدام عشق را نثار نکردم؟
چرا تمام فصل‌های دلم به زمستان ختم شد؟

هرگاه از تو می‌پرسند،
لبخند می‌زنم و دروغی ماهرانه بر لب می‌آورم؛
می‌گویم:
«حالمان خوب است...»
اما چشم‌هایم پیش از زبانم حقیقت را فاش می‌کنند.
مگر می‌توان نبودن کسی را که در جانت ریشه دوانده، انکار کرد؟

به دیگران شاید بتوان دروغ گفت،
اما دل، فریب هیچ واژه‌ای را نمی‌خورد.
هر شب که دستم به سوی گوشی می‌رود و می‌دانم شماره‌ای برای گرفتن باقی نمانده،
هر بار که دلم هوای شنیدن صدایت را می‌کند و سکوت نصیبم می‌شود،
می‌فهمم که نبودنت افسانه نیست؛
واقعیتی‌ست که هر روز از نو مرا می‌کشد.

تو رفتی...
اما خاطره‌ات هنوز در رگ‌های این دل جریان دارد.
تو دور شدی،
اما جای خالی‌ات از تمام فاصله‌ها بزرگ‌تر است.

من هنوز دوستت دارم؛
نه از سر امید،
که از سر عادتِ قلبی که جز نام تو، ذکری نیاموخته است.

و چه اندوه بزرگی‌ست
که انسان،
آشناترین غریبه‌ی زندگی خویش را
در ازدحام خاطره‌ها گم کند
و تا پایان عمر،
در کوچه‌های دلتنگی،
به دنبال سایه‌ای بگردد که سال‌ها پیش رفته است.

چه راست گفته‌اند:
بعضی غم‌ها را می‌توان با زمان درمان کرد،
اما اندوهِ دلتنگی،
آخرین زخمی‌ست که بر دل می‌ماند
و تا واپسین تپشِ قلب،
آرام نمی‌گیرد.

🖤💔🖤


@roya5445
👍1💔1😭1
September 20, 2026 8