عشق... میان جمع پرسیدند: «عشق، در یک کلمه؟» تو گفتی: حسرت... دوری… — عشاق به معشوق نرسیده💔 — TG.ME

عشق...

میان جمع پرسیدند:
«عشق، در یک کلمه؟»

تو گفتی:
حسرت... دوری... نرسیدن.

همه شنیدند؛
اما فقط من فهمیدم...

فهمیدم «حسرت» یعنی خواستنی که به دستت نرسید،
«دوری» یعنی کسی که هنوز از دلت نرفته،
و «نرسیدن»...

یعنی من.

عجیب است...
گاهی آدم،
در میان یک جمع،
از عشق حرف می‌زند؛
اما تمام حرفش
فقط برای یک نفر است.

و من آن شب فهمیدم
شاید تلخ‌ترین شکلِ عشق این باشد:

دو نفر همدیگر را بخواهند،
اما سهمشان از هم...
فقط حسرتِ رسیدن باشد.
من از بچگی، زود بزرگ شدم...

من بچگی نکردم...

وقتی پدرم من و مادرم رو ندید،
وقتی زندگیِ خودش رو انتخاب کرد و رفت،
من موندم و مادرم...
و یه عالمه مسئولیت که اصلاً برای سن من نبود.

اون موقع هنوز خودم بچه بودم،
ولی باید حواسم به مادرم می‌بود...
باید کار می‌کردم،
باید می‌جنگیدم،
باید یه جوری زندگی رو می‌چرخوندم.

خیلی وقتا خسته بودم...
خیلی وقتا دلم می‌خواست یکی فقط بهم بگه:
«نگران نباش، من هستم.»

ولی هیچ‌کس نبود.

من مجبور شدم همون جمله‌ای باشم
که هیچ‌وقت کسی به من نگفت...

«من هستم... نترس.»

همه فکر می‌کنن من قوی‌ام؛
ولی کسی نمی‌دونه
این قوی شدن چقدر برام گرون تموم شد.

من فقط برای این جنگیدم
که یه روز مادرم
با خیال راحت بخوابه
و حس نکنه دنیا پشتش رو خالی کرده.

شاید هنوزم یه گوشه‌ی دلم
همون بچه‌ای نشسته
که فقط می‌خواست پدرش یه بار
دست بذاره روی شونه‌ش و بگه:

«پسرم... خسته نباشی.»

اما نشد...

و من یاد گرفتم
بعضی زخم‌ها رو نباید به کسی نشون داد.

فقط باید باهاشون زندگی کرد...

چون من،
از همون بچگی فهمیدم:

مرد بودن همیشه به معنی قوی بودن نیست؛
گاهی یعنی با دلِ شکسته هم
پشتِ مادرت بایستی و بگی:
«من هستم...»

می‌دونم خیلی چیزا رو از سر گذروندی...
می‌دونم از بچگی یاد گرفتی خودت رو محکم نگه داری، حتی وقتی از درون خسته و شکسته بودی.

لازم نیست همیشه همه‌چیز رو تحمل کنی...
اگه خسته‌ای، خسته باش؛
اگه دلت گرفته، بذار بگیره...

فقط یادت باشه،
اون همه سختی قرار نیست آخرِ قصه‌ی تو باشه.

تو هنوز حق داری روزهای خوب ببینی،
بخندی، آروم بگیری
و یه روز به عقب نگاه کنی و بگی:
«ارزشش رو داشت... من از همه‌ش گذشتم.»

🖤💔🖤


@roya5445
👍1💔1😭1
September 2, 2026 10 2