نشسته بودی روی صندلی های ردیف دوم؛ انقدر گرفته بودی که حواست نبود دور… — عشاق به معشوق نرسیده💔 — TG.ME

نشسته بودی روی صندلی های ردیف دوم؛
انقدر گرفته بودی که حواست نبود دور و برت چه میگذرد؛دوستانت هم کنارت نبودند.
آن لحظه انگار مغزم فلج شد و برخلاف همیشه که خجالت میکشیدم و تا چشمم به تو می افتاد پاهایم را قرار نبود،با آرامش کامل آمدم و با یک صندلی فاصله،کنارت نشستم.
زیر چشمی فقط صرف اینکه بدانی چه کسی کنارت نشسته،نگاهی به من انداختی.ولی همین که متوجه شدی که من،آن هم با میل خودم آمده‌ام و کنار تو نشسته‌ام گوشه‌ی لبهایت کمی بالا رفت و لبخند زدی؛و من بر خلاف همیشه که نگاهم را می دزدیدم،اینبار خیره به چشمانت جواب لبخندت را دادم،با لبخندی که در خیال خودم امیدوارکننده بود.
دیگر ثانیه ها ایستاده بودند؛نه گذر زمان برایمان ارزشی داشت و نه نگاه‌ها و حرفهای آزاردهنده اطرافیان.
من شده بودم برخلاف گذشته ام،و تو شده بودی عین من؛منِ آن لحظه؛که هیچ ترسی از هیچ چیزی نداشتم و فقط دوست داشتم که دستانت را بگیرم و بگویم که حق نداری نگرانی را در دلت جا بدهی؛که آنجا فقط جای من است و من...
همه چیز داشت دوباره عادی میشد،و من که بیزار از چیزهایی که عادی میشوند،بلند شدم و روی آن یک صندلی که فاصله ایجاد کرده بود،نشستم؛من در چشمانت برق دوست داشته شدن را میدیدم،برق غرور؛برقی که مملو بود از حسی به نام عشق و تهی از هر غصه و غمی...
خیلی عجیب بود ولی همه چیز عین واقعیت داشت اتفاق میفتاد؛آری لبخندهایمان...
تا اینکه آلارم گوشی‌ام مرا از دل آن خیالات شیرین لبخندها و امیدها بیرون کشید؛آری همه اینها فقط یک خواب بودند ولی هیچ وقت افسوس نخوردم؛چون برای لحظاتی که شیرین بوده‌اند و مایه‌ی یک لحظه لبخندِ آدمی،هیچوقت نباید افسوس خورد...

🖤💔🖤


@roya5445
👍1💔1😭1
September 1, 2026 8