به دوردستها فکر کن. مثلا فردا رسیده است، نشستهای پشت پنجره و لبهایت، اشکهایت را جمع میکند. و تو میخندی به گذشتهای که حالا لابهلای چروکهای پیشانیات، به سرِ زلفِ سفیدت گره خورده. از من نشانی نیست، زمین مرا به آغوش گرفته و زمان مثل پسربچهها از ترس ناظم میدود! و تو آرام، بیهیچ اضطرابی، مرا فراموش کردهای. کسی از درونت صدا میزند: فراموش کردهای؟ باد میوزد، زلف رها میکنی، رها میکنی، رها میکنی..
September 4, 2026 23