از تاکسی تا کتابخانه
محمد،زیاد شبیه به راننده تاکسی ها نیست: نه تحلیل های عجیب و غریب میکند نه قیمت یک جفت لاستیکی که تازه خریده و یا هزینه تعمیر ماشینش که به تازگی واشر زده را به روی مسافرانش میاورد.
راننده تاکسی مسیر شهرک فرهنگیان است. روزی روزگاری مینیبوس داشته و سرویس شرکت سیمان را انجام میداده. یک روز تصمیم میگیرد ریسک کند؛ مینیبوسش را میفروشد تا کامیونی بخرد، اما تورم گوی سبقت را چنان از او می رباید که نهایتا به خرید تاکسی روی می آورد.
هفته پیش، میان راه، اتفاقی صحبت کتابخانه شد. از کارم پرسید و از علاقهاش به کتاب گفت. من هم مجالش ندادم.خیلی شیک و مجلسی لپ تاب را از داخل کوله ام درآورده و در همان مسیر کارهای ثبت نامش را انجام دادم.
و امروز چشم ما به جمال آقا روشن شد و اولین کتابش را به امانت گرفت به ضمیمه این عکس یادگیری.
شاید تفاوت آدمها در این نباشد که چه شغلی دارند یا هر روز از کدام خیابان عبور میکنند؛ تفاوت از لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیرند از مرز تجربههای تکراری خود عبور کنند.
— عمو کتابی
Forwarded fromخطی خطی های سیار

21
2June 20, 2026 692 1