هربار میروم پیش دکتر قطره چکان، قبل از اینکه جیرهی اکسیر جادوش را بریزد توی دهانم، از باب وظیفه میپرسد چه شده؟
از باب رفع وظیفه برای هزارمین بار جواب میدهم که میترسم و وقتی میپرسد از چه؟ یاد شعر محمد ماغوط می افتم؛
"ترسیدهای؟
از که؟
از جهان؟ من جهانت
از گرسنگی؟ من گندمت
از بیابان؟ من بارانت
از زمان؟ من کودکیات
از سرنوشت؟
من هم از سرنوشت میترسم..."
صبح ها میترسم اما شبها نه!
چشمم را که باز میکنم جهان سیل است و افتاده ام توش. از سرعت و جدیت هستی و راهی که میرود و توجهی که به من نمیکند و وقعی که به خواست من نمیگذارد هول میکنم. به نظرم دهر دیوانه و هُرّی مزاج و غیر قابل اعتماد است، و اگر مراقب نباشم لِهم میکند.
من همراهی که روی موج ها میسرد و با جریان میرود نیستم! صبح ها نقشم یک سد سنگی کوچک است که بچهها در مسیر رودخانه میسازند. صبح ها جریان را تدبیر میکنم بی که توانش را داشته باشم و داستان سدهای سنگی کوچک در مسیر رودخانه غم انگیز است.
هربار که گذرم افتاده و در صحن گوهر شادِ حرم زیارتنامه امین الله خوانده ام، وقتی به فراز "راضیه بقضائک" میرسم انتظارم از خدا این است که جدی نگیردش یک وقت!
به نظرم میرسد در کلمه "قضا" بلاتکلیفی بیرحمانهای موج میزند که حاصل اهمیت ندادن و دقیق نبودن است. احساس میکنم اگر تدبیرش نکنم، اگر خودم حواس ندهم، ممکن است بی که دیده شوم حتی، لالوی قضا گم شوم، ممکن است گران تمام شود! کسی چه میداند واقعا؟
ظهر که میشود، وقتی سد ریخته و نیل همچنان راه خودش را میرود دم میگیرم و نقشم به دربانی که زورش نمیرسد کله گنده ها را نگه دارد ولی سر پستش ایستاده تغییر میکند، میفهمم چاره ندارم دست کم. ظهرها تماشاچی ام و مامورِ معذور که نشد هم نشد دیگر! چکار کنم؟
اما شب دیگر تمام شده، جهان هرجا میخواست برود رفته! وقت گذشته و دیر شده. شب دیگر هیچ دستگاه اداریِ جهان باز نیست، جهان هست ولی کاری نمیشود کرد که! بخواهم هم نمیشود، سرنوشت از سر صبح شروع میشود و شب تَه است پس رها کنمش. رها میکنم و چه خوب است.
24
2May 30, 2026 1.3K 4 9