زنگ آخر سپنتا آمد و مچ دستش را که از نی قلیان نازک تر است نشان داد… — روز نامه — TG.ME

زنگ آخر سپنتا آمد و مچ دستش را که از نی قلیان نازک تر است نشان داد. در جریان نبردی خش برداشته بود. اشک درازی هم از چشم چپش سریده بود تا زیر چانه.
پرسیدم با کی؟
گفت با سِشیشتا
سِشیشتا را احضار کردیم تا دوطرف را بشنویم.
سر "جن" اختلافشان شده بود. شیشتا گفته بود هست، پنتا گفته بود نیست! شیش دلیل آورده بود که مامانم گفته هست. پن هم دلیل آورده بود که مامانم گفته نیست. شیش پرسیده بود مامانت چند سال دارد و کاشفش عمل آمده بود مامان خودش چهارسال بزرگتر است؛ پس نتیجه گرفته بود مامانش باعقلتر است. پن گفته بود سن ملاک نیست و مامانش ارشد دارد و شیش هم گفته بود مامانش هنوز دارد درس میخواند و کار بیخ گرفته بود و نهایتا از ناخن و لگد برای اثبات حقانیت خودشان استفاده کرده بودند.

از پن پرسیدم اگر شیش نظرش این باشد که جن هست برای تو چه مشکلی به وجود می آید؟
اولش چیزی یادش نیامد ولی بعد گفت خیلی مشکل!
پرسیدم مثلا؟
اشکهاش دیگر از یکی نه که از دوتا چشمش گلوله گلوله افتادند پایین و گفت مثلا به مامانم توهین میکند. میگوید "بی عقل". من مامانم را خیلی دوست دارم!

از شش پرسیدم نظرت چیست؟
نتوانست اثبات کند باور داشتن پن به "عدم وجود جن" آسیبی به او میرساند! حریم مادرش هم که در امان مانده بود از اختلافات.
شیش توضیح داد نگفته مادر پن بیعقل است، گفته عقل مادر خودش بیشتر است. البته بابت اسائه ادب به مادر پن عذر خواست. بابت عقیده ای که یک ناخن عمیق روی پوست دوستش انداخته هم همینطور.
پن هم ایضا بابت لگدها عذر خواست و وقتی از مدرسه میرفت تمام قد از پنجره سرویس درآمد بیرون و برایم (احتمالا بابت ترتیب دادن مذاکره) دست تکانی کرد.


اول اینکه ماه های گذشته دائم به یک ارزیابی دلخوش بودم. در مدرسه ابتدایی پسرانه ما زد و خورد و کتک کاری بسیار محدود بود. در دو هفته گذشته به قدری بچه از هم جدا کرده ام و چسب زخم چسبانده ام که نا برایم نمانده. بچه ها بازتاب دهنده‌ی زلال وضعیتند. نسخه ای هم برایش ندارم.

دوم اینکه ما همه پن و ششیم. از خیالی جنگمان و صلحمان!
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
❤35👏4
February 9, 2026 1.7K 5 8