صبح، از شیب جاده شهرک که سرازیر شدم به سمت مدرسه، شهر را دیدم و حیرت کردم. زلاااال. آنتنهای سر قله باباموسی هم پیدا بود. کفتر های دوار توی آسمان نگین شده بودند و شادی میکردند. تمام شب آسمان مایه گذاشته بود و دود را به دَمَش روبیده بود و به اشکش شسته. در تمام سالی که گذشت همچو هوایی ندیده بودم.
فکر کردم قرار است بروم سر کلاس چی بگویم که ارزشش از نفس کشیدن در این هوا بیشتر باشد، فکر کردم کدام نسیه به این نقد می ارزد؟ فکر کردم کِی بهتر از این وقت دست میدهد که زندگی در حال را تمرین کنیم؟ که آیا اصلا این بچه ها که قلبم برایشان مچاله میشود، از خست آسمان و درد آب و غبار هوا و خبر ناخوش... دوباره همچو زلالی ای را خواهند دید؟
گفتم می آیید برویم دور بزنیم و کیف کنیم؟
از خدا خواستند.
نه امری کردم نه نهیی
نه "لباس بپوشی" نه "تند نرو بچه ای"... یار موافقشان شدم. گذاشتم بدوند، داد بزنند، بخوانند...
بعد هم آمدیم و یک چای دهن سوز دور هم خوردیم.
گذاشتم باران را و مدرسه را و حتی وطن را مال خودشان کنند و در کنج و کنارهای ذهنشان خوشی را ذخیره کنند که کمیاب است و در هیچ کلاسی عرضه نمیکنندش.
Forwarded fromSara Geryanloo
26
4
1
1December 29, 2025 1.6K 10 6