من کوچک بودم و خیال میکردم قصههای او تمام نمیشوند؛
هر شب، داستانی تازه،
همان صدای آرام،
همان خندههای کوتاه
و آغوشی که هنوز هم گرمترین جای خاطرات کودکیام است.
آن روزها هیچوقت فکر نمیکردم روزی به این سن برسم و او دیگر کنارم نباشد.
فکر میکردم قرار است بزرگ شدنم را ببیند،
سالهای بیشتری کنارم باشد،
و من هنوز هم هر وقت دلم خواست، سرم را روی شانهاش بگذارم و از هر چیزی برایش بگویم.
فکر نمیکردم روزی دلم برای شنیدن همان قصههایی تنگ شود که آن شبها خیال میکردم هیچوقت تمام نمیشوند.
1September 4, 2026 64