خلاصش اینه من یه بورژوازی پولدارم که توی منشن ام با زن خوشگلمم بعد یه روز یه خدمتکار ومپایر میگیرم خدمتکاره کلا عجیبه یه روز میفهمم داره زنم با این یارو خیانت میکنه داشتم بحث میکردم یوهو بیهوش میشم بیداز میشم با همچیم تمیز و عینکم رو میزم بعد همه میگن صبح بخیر فلان بعد به خدمت کارم میگم فکر نکن قصر در رفتی بعد قیافش سرد میشه بعذ میگذزه خدمتکار میره حموم من پشت میز بودم ناگهانی داشتم میرم بیرون دیدم اون زنمم داره میره حموم گفتم اوهو کجا کجا بعد فرستاذمش تو حموم طوری رفتار کنه که انگار چیزی نشده اسلحه ام ورداشتم که از خودم دفاع کنم(ورمیاپر میخواست بکشه منو ولی نمیتونست) ولی گلنگ گدنش شکسته بود یک برنو لری داشتم بالای میزم میخواستم اون وردارم بعد یه اقایی ته راهرو بود بهش گفتم وایسا کارت دارم اینجا کشیشک بده تا وقتی که من گفتم
5September 7, 2026 40 27