چگونه میتوان میانِ آن «چهل ثانیهیِ ناممکن» و این «چهل روزِ ملموس» پلی زد؟ در آن لحظات، زمان برای من ایستاده بود؛ گویی هستی در آستانهیِ فروپاشی قرار داشت و گذشتِ حتی یک ثانیه از بدونِ او، امری فراتر از توانِ تحملِ وجودم بود. اما اکنون، چهل روز گذشته است؛ چهل روز از زمانی که دو مدارِ هستی، از هم گسسته و هر یک در مسیرِ خویش قرار گرفتهاند.
امروز، من مراسمِ «برکناری از سایه» را برگزار میکنم. رختِ سیاهی را که بر تن داشتم از تن برمیگیرم تا با «منِ» صِرف، روبرو شوم. من به سویِ تنهاییِ خود گام برمیدارم؛ نه به عنوانِ یک منفکشده، بلکه به عنوانِ موجودی که برآمده از دلِ یک ضرورتِ هستیشناختی است.
هنوز هم، ذهنِ من گاه بیاختیار، در میانهیِ تلاطمِ خاطرات، به سوی آن لحظاتِ اشتراک پرتاب میشود؛ به سوی آن لبخندهایی که در آنها، مرز میانِ من و او از میان رفته بود. اما اکنون میدانم که آن اشتراک، تنها یک «اتفاقِ زیبا» بود، نه یک «قانونِ دائمی». مسیرهای ما در نقطهای از تضاد، به تقابل رسیدند؛ چرا که ریشههایِ وجودیِ ما، به سویِ دو افقِ متفاوت میخزیدند.
ما برای رسیدن به خودمان، گاه ناچاریم در میانهیِ ویرانی، از خودمان عبور کنیم.

