نمیدونم منظورم از «آدمایِ من» رو میفهمید یا نه.
«آدمای من» الزاماً خانوادم نیستن.
آدماییان که واسه منن. برای خودِ خودم. آدمایی که «من» کنارشون شکل گرفتم، «من» کنارشون هویت گرفتم، خودمو شناختم، یاد گرفتم که گویا واقعا مهربونم، خوشگلم، موفقم، خوبم، تو چطوری؟!
آدمایی که میتونستم بگم فلان اسم + میم مالکیت واقعیت داره.
گویا اون آدم واقعا واسه منه. داراییِ منه. همیشه تو تیمِ منه حتی اگه ببازم. همیشه بیتوقع کنارم میمونه حتی اگر خدا بهش بگه من دشمنشم.
ولی خدا به یکباره؛ بعد از یه اتفاق تلخِ وحشتناک، همشونو ناپدید کرد از زندگیم.
بدون اینکه من بخوام.
بدون اینکه من مقصر باشم.
این حرکت خدا خیلی برام ناشناختهست.
تاحالا تو نقشههای «خدا» و تو امتحانایی که از بقیه گرفته نظیرشو ندیده بودم.
دیدی وقتی استاد پرسش کلاسی داره؟! از چند نفر اول که میپرسه انگار سبک سوال پرسیدنش دستت میاد. از خداته دیرتر ازت بپرسه که با سوالا آشنا شی.
بعضی امتحانای خدا واسه من همینجوری بود. میدونستم امتحانه.
قبلا دیده بودم تو زندگیِ بقیه.
ولی خدا ورق رو برگردونده.
حالا داره سوالی رو از من پرسیده که قبلا از هیچکدوم دور و بریام نپرسیده بود :
«میتونی بدونِ آدما"ت" دووم بیاری و به جای همشون به من رو بیاری؟!»
و من تا الآن جوابم فقط گریه بوده...
چون اونا آدمایِ من بودن.
میفهمید چی میگم؟!
من چجوری بدون آدمای خودم تو این دنیا دووم بیارم خدا؟!
173
65
12
3
2August 27, 2026 7.6K 92