صفحه اول
من نمیتوانستم از دست دادن را تحمل کنم و دائم سعی میکردم از هر چیزی که از دست داده بودم عبور کنم. به همین علت دائم در حال رکاب زدن بودم؛ چه در واقعیت، چه در جایی که نمیتوانستم نامش را واقعیت بگذارم. صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم کف یک انباری خوابم برده. آنجا انباری خانهی خودمان نبود. تهوع داشتم. و از همان ابتدا تنها یک چیز بود که کل محیط را پر کرده بود و نمیتوانستم خود را از آن رها کنم و آن هم عطر پرتقال بود. روبهرویم جنازهی پدر افتاده بود. اطراف بدنش یک عالمه کاه ریخته بود. انگار آنها از او سرازیر شده بودند و حالا روی تختی از کاه لم داده است. کنارش جنازهی دیگری بود که دست و پای زنانهاش در روشنایی لامپ پیر آنجا مشخص بود و روی سفیدیهای پوستش لکههای خون خشک دیده میشد، اما صورتش نه. در تاریکی گم شده بود. نمیدانستم کار چه کسیست. دوباره فکر کردم. نمیدانستم. از خستگی، زیاد نتوانستم فکر کنم. دیدن جنازهها خستهترم کرد. مثل ساعتها رکاب زدن. خمیازهام گرفت. نور سختی میتابید و درست نمیدیدم. خردهکاههای اطرافش برق میزدند. کارد دستهزرد پدرم آنجا افتاده بود. توی تاریکی میدرخشید و تمیز بود. با دیدن آن صحنه، در سینهام کسی گریه نمیکرد. همچنان از خستگی چشم میمالیدم. آن منظره و انبار برایم مثل جادهای هموار بودند تا در خیال و خاطره رکاب بزنم. اولین بار که پایم به رکاب خورد، ذوقش همانجا در دلم ماند. تنها کاری بود که درست انجامش میدادم. برگشتم به شبی که گذشته بود. دیشب؟ نمیدانم. خاطرم نیست چند روز یا شاید چند سال از آن انباری گذشته. آن روز هم مثل حالا تهوعی سنگین به جانم افتاد، اما بوی عطر پرتقال در کار نبود. تنها چند صحنهی کوتاه خاطرم هست و انگار بقیهی داستان با مقوای سیاه پر شده باشد. مثل این بود که هوا را از میان یک کیسه سیبزمینی بیرون کشیده بودند.
August 20, 2026 445 3