🌿 حکایت نی و معنای زندگی روزی مردی از کنار نیزاری میگذشت. ناگهان صدای نالهای شنید؛ صدایی سوزناک که با صدای باد درهم آمیخته بود. ایستاد و گوش داد. پیرمردی را دید که نی در دست گرفته و از آن نغمهای غمگین بیرون میآورد. مرد پرسید: «ای پیر، چرا این نی چنین ناله میکند؟» پیر لبخندی زد و گفت: «چون از نیستان بریده شده است؛ از جایی که وطنش بود.» مرد لحظهای سکوت کرد و گفت: «پس انسان هم چنین است؟» پیر پاسخ داد: «آری... آدمی نیز گاهی تمام عمر دنبال چیزی میگردد که خودش نمیداند چیست. خیال میکند آرامش در پول است، در مقام است، در خانه یا حتی در آدمی دیگر؛ اما هر بار که به آن میرسد، باز صدایی در درونش میگوید: هنوز چیزی کم است.» مرد پرسید: «پس باید دنیا را رها کرد؟» پیر سرش را تکان داد و گفت: «نه... قرار نیست از دنیا فرار کنی. قرار است در دنیا زندگی کنی، اما اسیر دنیا نشوی. همین دنیا جاییست که عشق را تجربه میکنی، رنج میکشی، میآموزی، میبخشی، میسازی و خودت را پیدا میکنی. مولانا میگوید: «بشنو از نی چون حکایت میکند وز جداییها شکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند» شاید راز زندگی همین باشد؛ دنیا را ترک نکنیم، بلکه آن را زندگی کنیم؛ اما همیشه به یاد داشته باشیم که هیچ چیز در این جهان، تمامِ معنای ما نیست. 🍃 زندگی، همینجاست؛ و معنای آن، در چگونه زیستن ماست. ☀️🌿 @RemixOrginal 🖋 #1234
3