🗯 «کسی که جملات رو ادا میکنه، شمشیر رو پایین میاره»، «عشق، بلای جانِ شرافت و مرگِ وظیفهست»، «وقتی بازی تاج و تخت رو انجام میدی، یا میبری یا میبازی. حد وسطی وجود نداره.» به نظرم سریال «بازی تاج و تخت» با چنین دیالوگهایی، به اضافۀ قصهپردازی قوی، شخصیتپردازی پیچیده و ستیزی که توی قلب داستانش داره، تونست مخاطبهای زیادی رو جذب خودش کنه. جملهای منسوب به ویلیام فاکنر هست (که اتفاقاً جورج مارتین هم اون رو جایی نقل کرده) که میگه «تنها داستانی که ارزش گفتن دارد، ستیز قلب انسان با خودش است». ما این ستیز رو بارها و بارها توی «بازی تاج و تخت» میبینیم؛ چه اونجایی که یه کوتولۀ تنها و بدشکل تمام تلاشش رو داره میکنه که توی جامعهای که به اون به دیدۀ تحقیر نگاه میکنه زنده بمونه، چه اونجایی که یه دوست تقلا میکنه که پادشاه بیمسئولیت روی تخت پادشاهی باقی بمونه، و چه اونجایی که یه مادر باید بین خانواده و وظیفهش، یکی رو انتخاب کنه.
🗯 «زمستون در راهه». عموماً این جمله با ترس گفته میشه. پدری قراره گردن یه نفر رو بزنه و میخواد که پسر 10سالهش هم این صحنه رو ببینه. مادر تذکر میده که پسرشون فقط 10 سالشه و پدر پاسخ میده «برای همیشه یه پسربچه نمیمونه؛ و زمستون در راهه». گویی در راه بودن زمستون باعث میشه که حتی یه بچۀ 10ساله هم باید آماده باشه. آمادۀ چی؟ دیوار ممکنه نتونه در برابر زمستون مقاومت کنه و «اونها» ممکنه که همۀ ما رو بکشن. به این ترتیب همۀ انسانها میمیرن. همونطوری که اهالی براووس میگن: «والار مورگولیس»، همه فناپذیرن. توی براووس یه جملۀ دیگهای رو هم دربارۀ انسان میگن: «والار دوهاریس»، همه باید خدمت کنن. به کی باید خدمت کنیم؟ به خدایان؟ حاکمان؟ اگه زمستون واقعاً در راهه، خدمتکردن به چه کسی فایده داره؟
🗯 چه کسی باید توی هفتپادشاهی وستروس حکومت کنه؟ این مسئله رو میشه زیربنای اساسی کل سریال «بازی تاج و تخت» دونست. ارتش لنیسترها از کسترلی راک به سمت شمال، در حمایت از پادشاه جوون، جافری، پیشروی میکنه. خاندان سلطنتی براتیون دچار تفرقه شده، چون استنیس و رنلی (دو برادر پادشاه قبلی) هر کدوم ادعای سلطنت دارن. راب استارک توی وینترفل اعلام پادشاهی میکنه و میگه که مطیع کسی نیست. از جزایر آهن، ناوگان ترسناک گریجویها برای تصرف شمال به راه میافتن. توی چنین وضعیتی، توی سرزمینهای شرقیِ دورِ دوتراکی، دنریس تارگرین، آخرین بازماندۀ سلسلهای که سیصد سال توی هفتپادشاهی حکومت کرد، یه سری از عشایر سوارهنظام نترس رو برای فتح دوبارۀ سرزمین مادریش بسیج کرده.
🗯 چنین وضعیتی منو یاد نظریات توماس هابز دربارۀ سیاست میندازه. هابز واقعاً داستانی شبیه به «بازی تاج و تخت» رو تجربه کرد. هابز توی سدۀ هفدهم حامی وفادار خاندان بزرگ استوارت بود. استوارتها هم بر انگلستان و هم اسکاتلند و هم ایرلند حکومت میکردن. میشه این سرزمین وسیع رو چیزی شبیه هفتپادشاهی در نظر گرفت. استوارتها مثل تارگرینها توی یه جنگ داخلی وحشتناک توسط رعایای خودشون سرنگون شدن. شاه چارلز اول از خاندان استوارت، مثل شاه دیوانه، ایریس دوم از خاندان تارگرین، توی این شورش کشته شد. پسر چارلز اول، شاهزاده چارلز، مثل ویسریس و دنریس تارگریان از اون سرزمین فرار کرد تا برای برگشت به قدرت نقشه بکشه. هابز معلم خصوصی شاهزاده چارلز بود؛ یعنی هابز اگه توی «بازی تاج و تخت» میبود، میشد معلم خصوصی دنریس تارگرین.
📢 هابز نظریات خودش رو دربارۀ ماهیت انسان، با استفاده از مشاهدات خودش توی وضعیتی شبیه به «بازی تاج و تخت» ساخت و مطرح کرد. هابز معتقد بود که مردم فقط از روی منافع شخصی خودشون عمل میکنن و ادعا میکرد هیچ انسانی چیزی نمیده، مگر با نیت خیر و سود برای خودش. البته مردم اغلب وانمود میکنن که اهداف والایی دارن. سوگندهای پرشور وفاداری به تاج و تخت توی انگلستانِ زمان استوارت، به همون اندازه توی کینگز لندینگِ «بازی تاج و تخت» هم رایج بود. اما پشت این ظاهرِ سوگند وفاداریها، ما با خودخواهی انگیزه میگیریم. همۀ ما به نوعی لرد لیتلفینگر هستیم. جایی که مردم مجبور به اطاعت از قوانین نباشن، چیزی جز هرجومرجِ خشونتآمیز به وجود نمیاد؛ «جنگ همه علیه همه». وقتی هر کسی بتونه هر کاری رو که میخواد انجام بده، زندگی به گفتۀ هابز «منزوی، فقیرانه، زننده، وحشیانه و کوتاه» میشه. هیچکس توی چنین هرجومرجی در امان نیست. چه کسی میتونه انسانها رو کنترل کنه؟ هابز پاسخ میداد یک هیولا، هیولای دریایی عظیم آتشین. آیا اژدهای «بازی تاج و تخت» همون لویاتان نیست؟
✅ نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
«اینقدر هارم که چیزی نمیکنه اذیتم؛ فرق دارم با هر کی تحمیل کرد بهم وضعیتم؛ چه سخت بود ببینم خودمو بخشی از جمع؛ و قایم کنم فرهنگمو پشت طبیعتم» (بگوشم / بهرام نورایی)
@philosophycafe
Forwarded fromPhilosophy Cafe ♨️
September 5, 2026 94 1