خالقِ رویا بود.
از آن طلوعی مینوشت که بر ترسِ پرتگاه تابیده و دامنهها را عریان کرده بود. غروبی که نسیم را روانهی گندمزار کرده و سایهای از وَهم به رقص درآورده بود.
از شعلهی چشمانِ ققنوس، تا مرواریدِ اعماقِ اقیانوس. سکوتِ قدمهایی که فریاد میزد و واژههایی که اغراق بود.
از پیچ و تابِ گیسوانِ دغلبازش و لبخندی که شکوفه زده بود.
راویِ شنهای بادبرده، نوشت از ردِپای سراب خورده. نوشت از آن واحه و کوهان و کیهان.
از دَم و بازدمهای رطوبت خورده و غمهای باریده نشده.
ورقهی کاهیِ مچاله شده، شمعِ نیمه سوخته و زخمِ عفونت کرده.
نوشت تا تهوع گریبانگیرِ قلمش شد و اشک تسلیمِ آهوی چشمانش.
Forwarded from𝖭𝖾𝖿é𝗅𝗂
August 29, 2026 9