در باب ستیز» عقربه‌ها از پی هم می‌گذشتند‌. دخترک روی تخت رها شده بود… — رامشگری واژگان — TG.ME

رامشگری واژگان«در بابِ تاب و تحمل» صبر، نمناک‌ترین چیزِ دنیاست. بله، درست خواندید؛ نمناک! سرشتِ صبر با اشک خو گرفته و نم به خانه‌های روحمان تحویل می‌دهد‌. صبر را باید ساخت؛ کسی نمی‌تواند از در وارد شود و ادعا کند که بی‌هیچ زحمتی صبر را دارد؛ یا اینکه بگوید صبر را در جمعه…
«در باب ستیز»
عقربه‌ها از پی هم می‌گذشتند‌. دخترک روی تخت رها شده بود. عرق سرد پوستش را نوازش می‌کرد و قطره‌هایش تند‌تند از کنار یکدیگر پیشی می‌گرفتند. آرام به نظر می‌رسید ولی راستش را بخواهید هیچ آرام نبود. مغزش در هجوم تازیانه‌ی بی‌رحمانه‌ی افکاری قرار گرفته بود که به قصد مرگ به سمتش حمله‌ور شده بودند. گویی مغزش نفوذی و همدست دشمنش بوده که این چنین روح و جان نحیفش را آزار می‌داد‌. دخترک ترسیده بود، قلبش به سان قلب یک گنجشک می‌تپید، بهتر بگویم خود را به سینه می‌کوبید. سردرگم و تنها، بی‌پناه و آواره، در هجوم تازیانه‌های بی‌پایان و در پس خیانت‌ مغزش، کودکانه در خود جمع شده بود. دشمن قصد عقب‌نشینی نداشت، اعضای بدنش یاری نمی‌کردند و کسی برای کمک پیشش نبود. دخترک بلندپرواز بود و رویاپرداز و به شدت آینده‌نگر، ولی همین سه مقوله آتش به جانش زده بودند و زندگی از او دزدیده بودند. دخترک زور میزد که مقاومت کند، ولی قدرت دشمن به او می‌چربید. آهسته سر چرخاند و از پنجره آسمان صاف و روشن را از نظر گذراند. هوا گرم بود و پلک‌هایش سنیگن. بغض هم بیخ گلویش در حال پیشروی بود. لحظه‌ای در آبی ملایم آسمان غرق شد، حال و هوای آسمان بوی آرامش می‌داد، چیزی که با حال و هوای دخترک کاملا در تضاد بود‌. ذهنش باز خیانت کرد، حتی به آن لحظه‌ی کوتاه هم دست‌برد زد و باز مشکلات بی‌پایانش را به رخ کشید. بغض با سرعت بیشتر پیش رفت، پرده‌ی نازک اشک چشم‌هایش را پوشاند، بغض ترکید، قطره‌های درشت اشک روی گونه‌های دخترک باریدند، ابروها در هم رفتند و خطی عمیق میان پیشانی‌اش کاشتند. پلک‌های دخترک سنگین و سنگین‌تر شد، بسته شد و به خواب رفت‌. فکر می‌کرد شاید خواب نجات‌دهنده باشد، غافل از اینکه خواب فقط برایش کابوس و وحشت به همراه داشت‌.
- هاله‌ی نازان
❤‍🔥1
August 28, 2026 30 1