هوای قریه سرد و آسمان تار
درون خانهها، از هول و غم گرم
فرومیریخت سنگین و نفسگیر
بزاقش روی سنگ جادهها نرم
هوای قریه بوی دیگری داشت
نفسها با لجن خو میگرفتند
تمام اطلسیها، یاسمنها
میان ترس، از او رو میگرفتند
نه جرات داشت ابر از دیدن او
کمی بر گونههایش اشک ریزد
نه کوه آنقدر بیباک و خرد بود
که با چنگال خونینش ستیزد
تمام قریه رنگ از چهره میباخت
هر آنچه فتح بود از یاد بردند
تمام مردها از ترس گریان
زنان و کودکان در لحظه مُردند
((در آن تاریک شب میگشت پنهان))
فروغ بارگاه خواب سلطان
به شکل گرگ زخمی میخرامید
سیاه و باشکوه، از خشم غران
یکی از چشمها آماج تیری
به روی صورتش تنبیه شمشیر
بزرگ و پیلسان و تیزدندان
کنار کتفهایش جای زنجیر
میان راههای تنگ و خاکی
گهی آرام و گاهی تیز میگشت
تمام کوخها و کاخها را
((به دنبال سر چنگیز میگشت))
به حکم ترس راهش را گشودند
کسی جز طاعتش راهی دگر داشت؟
میان لشگر انبوه یک تن
توانش بود راهی هم اگر داشت؟
مقابل -غرق وحشت، خوار- سلطان
شکوه خویش را میداد از دست
گلویش را به دندان کَند آن گرگ
حیات از چشمهایش رخت بربست
اگر چنگیز روزی طعمهاش بود
هنوزش چنگ و دندان کارساز است
هزاران قرن رفت و بعد از این هم
برای مرگ، هر چه هست تازه است
[کیارش محبی پور]
#خودنوشت
@radiosheida
پ.ن.۱ : با الهام از چارپارهی بلند استاد حمیدی شیرازی :
به مغرب سینهمالان قرص خورشید...
پ.ن.۲ : بدون ویرایش
7
1June 24, 2026 335 3 1