آن سالها هاج و واج بودم. ✍ : مریم وفادار آمده بودم که درسم را بخوانم و بروم. از حلقه دوستان سالهای راهنماییام جدا شده بودم و دوستی با آدمهای جدید هم چنگی به دلم نمیزد. روز اول مدارس، تا من برسم خوبهایش را جدا کرده بودند و ته مانده بار به من افتاد که من تنهایی عقاب را به همه آنها ترجیح دادم. شقایق یکی از همان خوبهای کلاس بود. از زیبایی ظاهری اش فاکتور بگیریم، شاخصهی دیگری نداشت که بچهها محوش شده بودند و برای دوستی با او سر و دست هم میدادند. البته این نظریه فقط از دور درست بود وگرنه از نزدیک که محو جمالات فکری سرکار خانم هم میشدند. من اما انگار همان سال های نوجوانی هم پیر بودم. پیر خستهای که خیلی هم اهل جنگیدن نیست. اطراف طعمه آنقدر شلوغ بود که حوصله نداشتم به زور خودم را وارد دایره درخواست کنندگان دوستی قرار بدهم. راه خودم را میرفتم و میآمدم که سرشت دوستی شقایق و بیتا پاره شد. او هم مثل من تنهایی را پیاده میکرد و در حیاط آسفالت مدرسه قدم میزد. اما خب احتمالا مثل من به فکر مدیریت خوراکیاش نبود و در غم جدایی از دوستش، تفکر و تامل و تصور و خلاصه هر چه که ت داشت، میکرد. این را وقتی خیلی اتفاقی با یکدیگر هم مسیر شدیم، فهمیدم. وقتی توضیح داد که در این یک هفته بسیار آسیب دیده است، به فکر فرو رفتم. هنوز ده روز نمیشد که بیتا را میشناخت. چرا باید این دوستی ده روزه انقدر به او آسیب برساند!؟ آن وقت من از دوست ده سالهی خود دور بودم و مثل کرگردن پوست کلفت، لقمه قاضیام را گاز میزدم. اما خب این آسیب هر چه که بود، ورق شانس را به دستم داد و قرعه دوستی بعدی با شقایق به نام من افتاد. من ناکاربلدی که نمیدانستم دقیقا با این آدم باید چیکار کنم! چون هر روز که به مدرسه میآمد، آخرین صفحات کتابی که خوانده بود و فیلم اسکار رفته را شرح میداد و نظر من را میخواست تا در مورد اکت بازیگری و نظریه کارگردانی و سبک نگارشی تحلیلی ارائه بدهم! اصلا این مراحلی که میگفت برای سنسورهای مغزیام قفل بود. من بعد از مدتهای دوستی با خودش، یک کتاب سهراب سپهری گرفته بودم آن هم به خاطر اینکه در یکی از شعرهایش گفته بود تا شقایق هست.... . من را چه به دنیای صوفی و جین ایر و غرور و تعصب! نهایتا در کتابخانهمان، یک سبد گل یاس فهیمه رحیمی یافت میشد. خیلی میگشتی، در فهرست کتابهایمان خداحافظ لیلا ربیعی پیدا میکردی! اصلا ادبیات جهان فقط قسمت عربستان قسمتمان شده بود آن هم به لطف نهج البلاغه! اما خب، یک روز چیزی نمیگفتم. دو روز چیزی نمیگفتم. روز سوم باید به جای زل زل نگاه کردنش حرفی میزدم. چاره ای نبود. راهم را کج کردم سمت دنیای کتابها. باید خودم را صاحب سخن بار میآوردم تا حرفی برای گفتن داشته باشم. کتاب خواندن را شروع کردم. اما نه از بینوایان و در جستجوی زمان از دست رفته. چشمهایی به رنگ عسل مگر چه ایرادی داشت؟ اما همیشه در روی یک پاشنه نمیچرخد. کم کم پای کتب ادبیات خاورمیانه و حومه به کتابخانهمان باز شد. فقط هم نثر نبود. شعر هم سری به ما میزد. سهراب که پایه ثابت بساطمان شده بود. روزی نبود که بدون این جماعات ادبیاتچی صرف شود. طوری در این اقیانوس جهان موازی غرق شدم که نفهمیدم کی طناب دوستی من و شقایق محکمتر شد و کی حرفهایمان سر از جهان هنر درآورد. ⚠️ اگه نوشتهای داری و میخوای منتشر بشه، اینجا بفرست. •𝑅𝒶𝒹𝒾𝑜.𝑅𝒾𝓅𝒶𝓇𝑜•
آن سالها هاج و واج بودم. ✍ : مریم وفادار آمده بودم که درسم را بخوانم… — 𝑹𝒂𝒅𝒊𝒐 𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 — TG.ME
August 19, 2026 308 1