پ_۱۰۷۵ ‌ شیون‌ِ ناگهانی‌ام همه را به حیاط کشاند و مادر از جلوی در به… — یک رؤیای کوتاه | فاطمه احسانی‌فر — TG.ME

#پ_۱۰۷۵ ‌ شیون‌ِ ناگهانی‌ام همه را به حیاط کشاند و مادر از جلوی در به طرفم دوید. _لیلی؟! چته؟ ‌ روی موزاییک‌های گرم دراز کشیدم و زار زدم. _ازتون متنفرم. از همه‌تون متنفرم. _چی بهش گفتی فاطمه؟ _هیچی زن عمو. ‌ فاطی کنارم نشست و گریه‌کنان روی صورتِ خیس از اشکم دست کشید. _لیلی جونم نکن این‌طوری. پس چه می‌کردم؟! داشتم از بی‌خبری خفه‌ می‌شدم و فکر این‌که نکند اتفاق بدی برایش افتاده باشد به فلاکت انداخته بودم. همان‌طور که زار می‌زدم یقه‌ی پیراهنم را چنگ زدم تا راهِ بسته‌ی نفسم آزاد شود؛ اما مثل ماهی بیرون افتاده از آب، تلاشم بی‌ثمر ماند. کسی از کف حیاط جمعم کرد و بغلش نشاندم و زیپ پیراهنم را از پشت پایین کشید تا یقه‌ام شُل شود. مشتی آب سرد صورتم را خیس کرد. موهایم از دور گردنم جمع شد و باد خنکی که حاصلِ مجله‌ی توی دستِ ملیحه بود روی سر و کله‌ام تاب خورد. راهِ گلویم باز شد و دست از تقلا برای بردنِ هوا به ریه‌ام کشیدم؛ اما گریه‌‌ همچنان امانم نمی‌داد؛ دست خودم نبود؛ جانم داشت می‌سوخت! ‌‌ یکی دو دقیقه که گذشت، ناله‌هایم آرام‌تر شدند؛ اما اطرافم همچنان پر از صداهای بلند بود و هر کسی چیزی می‌گفت. از این همه هیاهو دلزده بودم؛ دلم سکوت می‌خواست؛ سکوتی که فقط صدای جان‌بخشِ «او» آن را بشکند. ‌ پلک‌های متورمم از همدیگر فاصله گرفتند و از پشت پرده‌ی اشک، مسعود را دیدم که ملیحه را کنار زد و روبرویم نشست. _لیلی دا... خودم را بلافاصله عقب کشیدم و دستش توی هوا ماند. هِق زدم. _تو هم مثل بقیه‌ای، تو هم مثل اونایی... و با گوشه‌ی چشم به در هال اشاره کردم که حسین و محمدجواد جلوی آن ایستاده بودند. بدون این‌که برنجد، آرام گفت: _باشه. حالا بگو چته گریه می‌کنی؟ جاییت درد می‌کنه؟ ‌ میان آن همه اشک‌‌ خندیدم؛ پر از خستگی و غصه! _می‌پرسی چه مرگمه؟ ‌ پشت دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت. _سردی باز که. نکنه مثل اون دفعه معده‌ت به هم ریخته؟ ها؟ ‌ چانه‌ام از بغض جمع شد و اشک داغی از گوشه‌ی چشمم پایین افتاد. _معده‌م نیست. قلبم درد می‌کنه مسعود. قلبم از این‌ همه بی‌رحمی‌تون درد می‌کنه. فقط نگرانین که نکنه پای این روانی گیر باشه؟ براتون مهم نیست...‌ میان حرفم آمد و بی‌اهمیت به جمله‌های پر دردم، گفت: _حتما از معدته، فشار میاره به قلبت فکر می‌کنی از اونه. ‌گیج نگاهش کردم. آهسته چشم بست و باز کرد. ‌ _می‌خوای بریم دکتر یه مسکن بزنه امشب راحت بخوابی؟ چند لحظه‌‌ مات شدم و سپس ناباور از این‌که منظورش را درست متوجه شده‌ام یا نه فقط خیره‌اش ماندم.‌ یک بار دیگر پلک زد و بعد بلند شد و گفت: _فاطی لباس تنش کن ببریمش درمونگاه.‌ ‌‌ ‌

September 4, 2026 5.4K 28