#پ_۱۰۶۹ با صدایی که به زور درمیآمد نالیدم و فاطی را صدا زدم. ملیحه خم شد و آهسته گفت: _تو کوچهس، الان میاد. یک نفر باید زودتر میآمد و از حالِ «او» خبری میداد وگرنه از آن همه عذاب و اضطراب جان میدادم. یک لحظه سرم گیج رفت، جلوی چشمهایم سیاه شد و معدهام تا حلقم بالا آمد. دستم را جلوی دهانم گذاشتم و عُق زدم. سعی کردم خودم را همانطور درازکش تا در هال بکشانم که سطلی جلوی دهانم آمد. باز عق زدم و تلاش کردم آن همه وحشت را بالا بیاورم؛ اما نشد. پاهایش از در هال وارد شدند و ضربهی آرامی به سطلِ جلوی صورتم کوبید. _خاک تو سرت کنم! جمع کن خودتو بیحیا. صدای مریم بالا رفت. _دست از سرش بردار. _تقصیر خودِ ولنگارش نیست. تقصیر شماهاست! مثلا خواهر بزرگترین! کجا بودین که این لکاته الان کارش به جایی رسیده که اینطوری تو محله لگد میندازه؟ زن و مرد دارن ریشخندمون میکنن، شدیم گاو پیشونی سفید. عق زدم و با همان اندک رمقی که برایم مانده بود، نفرتم را رویش بالا آوردم. _بزدل بدبخت جرأت نکردی از جلو بزنیش. نامرد آشغال. از گوشهی چشم دویدنش به سمت خودم را دیدم و ذرهای تکان نخوردم. چنگ انداخت و موهایم را از پشت کشید. _ببند دهنتو تا از سقف دارت نزدم. دخترها دستهایش را از موهایم جدا کردند و با تضرع عقب کشیدنش و او باز تهدید کرد. _به جان بابا ببینم باز زر مفت داره از اون دهن کثافتت میاد بیرون همین امشب لکهی ننگتو از این خونواده پاک میکنم. خندهدار بود که مرا از مردن میترساند! دهان باز کردم تا بد و بیراههای بیشتری بارش کنم و بدتر بچزانمش که فاطی وارد هال شد و به سمتم آمد. کنارم زانو زد و توی گوشم گفت: _نترس لیلی، چیزیش نمیشه. آمبولانس اومده ببردش. دوباره سرم را زمین گذاشتم و از لای پلکهای نیمهبازم عمو را دیدم که پشت سر فاطی وارد شد. _جواد تو میدونی کار کی بود؟ صدای پر از حرص فاطی بالا رفت. _پرسیدن داره بابا؟ یعنی شما نمیدونی کار خودش بوده؟ حسین پرسید: _جواد؟ آره؟! بلند خندید. _چی میگید شماها؟ زده به سرتون؟ من یه که ساعته اینجام. مادر نفر بعدی بود که داخل شد و چادر از سر برداشت. _معلوم نیست کدوم خونه خرابی جوون مردمو ناکار کرده. اینبار نه از نگرانی و اضطراب که از تئاترشان عقم گرفت. از اینکه خودشان را به بیخبری میزدند دیوانه شدم، سر بالا آوردم و بیطاقت جیغ کشیدم: _مامان بس کن! بس کن! بس کن!
پ_۱۰۶۹ با صدایی که به زور درمیآمد نالیدم و فاطی را صدا زدم. ملیحه… — یک رؤیای کوتاه | فاطمه احسانیفر — TG.ME
August 27, 2026 8.9K 39