"داستانی از اتاق روانکاوی: آخرین نگاه"
سردردهای بیستوپنج سالگیاش یک بیماری ساده نبود؛ فریادِ جسمی بود که زیر بار یک خاطره خرد میشد. وقتی به اتاق روانکاو در لبنان پا گذاشت، پیش از آنکه از سردردهایش بگوید، از روزهای باروت و گلوله در جنگهای داخلی این کشور سخن گفت.
او مأمور بود تا یک خیابان را ببندد؛ دستوری صریح داشت که هر جنبندهای را با سربی داغ متوقف کند. وقتی زنی همراه کودکش از گوشه خیابان عبور کرد، جوان دو بار هشدار داد. در سومین هشدار، دستش روی ماشه رفت و صدای شلیک در فضا پیچید. اما یک ثانیه قبل از فروافتادن زن، زمان برای همیشه ایستاد: مادر برگشت و با تمام هستیاش به چشمان شلیککننده نگریست.
آن گلوله زن را کُشت، اما نگاهش در چشمان جوان زنده ماند؛ نگاهی که هرگز بسته نشد، هرگز نمرد و به یک سردرد بیپایان بدل شد.
نگاهِ انسان، حامل چهرهای بیکران است که نمیتوان آن را در واژهها گنجاند؛ چرا که هر چهره، عهدی ازلی با انسانیت و با «دیگری» است—همان آغوشی که نخستینبار ورود ما به این جهان را خوشآمد گفت.
سوپرایگو از هیچ توجیه اداری، سازمانی یا نظامیِ سرباز پیروی نمیکند.
ناخودآگاه رشوه نمیپذیرد و با جملهٔ «من فقط مأمور بودم و معذور» آرام نمیگیرد. دادگاه واقعی در درونِ فرد برپا میشود و قاضیِ آن، همان نگاهِ خاموشی است که تا ابد به متهم چشم دوخته است.
🍎🍎🍎
این متن بهنظر میرسد از چند ایده و روایت واقعی/فلسفی مختلف ترکیب شده منم سعی کردم ببینم می تونم منبعی براش پیدا کنم یا نه ...
۱. بخش «نگاه» و «چهره دیگری» بسیار به امانوئل لویناس نزدیک است
(🍎 امانوئل لویناس فیلسوف فرانسوی-لیتوانیایی قرن بیستم بود که بیشتر به خاطر فلسفه اخلاق و مفهوم «دیگری» شناخته میشود.
خلاصه اندیشهاش:
اخلاق را برتر از شناخت و حتی فلسفه میدانست.
معتقد بود مواجهه با «چهره دیگری» ما را در برابر او مسئول میکند.
از نظر او، رابطه با دیگری نباید صرفاً برای شناختن، کنترل کردن یا استفاده از او باشد.
جمله کلیدی اندیشهاش را میتوان اینطور خلاصه کرد: «من در برابر دیگری مسئولم.»
لویناس تأثیر زیادی بر فلسفه اخلاق، روانشناسی، الهیات و نظریههای معاصر درباره رابطه انسانی گذاشت.)
قسمت:
> «نگاهِ انسان، حامل چهرهای بیکران است... هر چهره، عهدی ازلی با انسانیت و با دیگری است»
از نظر مفهومی بهشدت یادآور فلسفه امانوئل لویناس است؛ مخصوصاً مفهوم Face of the Other یا «چهره دیگری».
در فلسفه لویناس، مواجهه با چهره دیگری یک مواجهه صرفاً دیداری نیست؛ چهره دیگری انسان را با یک تعهد اخلاقی روبهرو میکند. حتی یکی از صورتبندیهای مشهور او این است که چهره دیگری فرمان اخلاقی «نباید بکشی» را در خود دارد.
بنابراین عبارتهای متن درباره «چهره»، «بینهایت»، «دیگری»، «نگاه» و مسئولیت اخلاقی، به احتمال زیاد الهامگرفته از لویناس هستند، نه اینکه نقلقول مستقیم از یک روانکاو باشند.
۲. حتی ارتباط «چهره ـ قتل» در لویناس خیلی مهم است
این قسمت متن:
> «آن گلوله زن را کُشت، اما نگاهش در چشمان جوان زنده ماند»
با ایده لویناس بسیار همخوان است. از نظر لویناس، حتی وقتی انسان دیگری را میکشد، نمیتواند «دیگری بودن» او را کاملاً از میان ببرد؛ مواجهه با چهره، مسئولیت اخلاقی را به سوژه تحمیل میکند.
در واقع متن شما تقریباً یک داستان ادبی برای توضیح فلسفه لویناس ساخته است.
۳. «من فقط مأمور بودم» از یک زمینه تاریخی واقعی میآید
عبارت:
> «من فقط مأمور بودم و معذور»
نیز ایدهای واقعی و بسیار قدیمی در بحث مسئولیت فردی سربازان است؛ یعنی دفاع معروف «I was only following orders».
این استدلال در محاکمات جنایات جنگی، از جمله پس از جنگ جهانی دوم، موضوع بحث جدی بوده و در ادبیات حقوقی و اخلاق نظامی نیز فراوان بررسی شده است.
اما این موضوع بهتنهایی ثابت نمیکند که داستان سرباز لبنانی واقعی است.
۴. یک شباهت جالب دیگر: جنگ داخلی لبنان و زن و کودک
در منابع مربوط به جنگ داخلی لبنان، روایتها و تصاویر مستندی از کشتار غیرنظامیان، زنان و کودکان وجود دارد. برای نمونه، در پژوهش مربوط به نمایشنامه Incendies اثر وجدی معوض، به واقعهای در آغاز جنگ داخلی لبنان اشاره شده که در آن زنی همراه کودک خود هدف حمله قرار میگیرد.
🍎🍎
وقتی درد نمی ذاره بخوابی و متن تراپیست خودت رو به چالش می کشی... 😵💫😎
https://t.me/derakhtesib_hami
Forwarded fromدرخت سیب ، حامی 🍎🍀
Telegram
درخت سیب ، حامی 🍎🍀
🍎🍀حرفها و آهنگ های خودمونی
#محمدرضا_مهدوی
#م_م_حامی
حامی درخت سیب
https://t.me/derakhtesib_hami

August 27, 2026 37 1