اندکی خسبم و بسیار بگریم ز غمت
رحمت آری، اگر این گریه ببینی، لیکن
خفته باشی تو، چو بیدار بگریم ز غمت
خار خار گل رویت، چو به باغی بروم
بروم بر گل و بر خار بگریم ز غمت
دل من بیرسنِ زلف تو چون سنگ شود
بر دل تنگ، به خروار بگریم ز غمت
در غمت زار بگریم من و از بیمهری
بازخندی چو تو، من زار بگریم ز غمت
اوحدی دوش مرا گفت: «بکن چارهٔ خویش»
چاره آنست که ناچار بگریم ز غمت
آخر، ای دستهٔ گل! سوسن باغ که شدی؟
بیتو تاریک نشستم، تو چراغ که شدی؟
#اوحدی
