گفتم قدم درخانه نِه ؛ گفتا مگر زندانیم؟
میگویی از کویَم برو ، چون میرَوَم میخوانیَم
اِی بی وفایِ سنگدل ؛ تا چند سرگردانیم ؟
کَردی رها چون از قفس ، در خون مَکِش بال و پرم
ترسم که نشناسد کسی ؛ از طایر بستانیم
در سینه پنهان کرده ام ، گنجینه ای از داغ غم
تا میتوانی سعی کن ؛ ای عشق در ویرانیم
خوش آنکه ای باد خزان ، چون بگذری بر بوستان
این مشت خار آشیان ؛ با گل بخاک افشانیم
گفتی که عاشق چون تویی من در وفا کم دیده ام
خاطر به این خوش میکنی یا این چنین میدانیَم ؟
#عاشق_اصفهانی
