دی از بَرِ مَن میگُذشت ، آن یوسفِ کنعانیم گفتم قدم درخانه نِه ؛ گفتا… — 🌼 آوای شعر 🌼 — TG.ME

دی از بَرِ مَن میگُذشت ، آن یوسفِ کنعانیم
گفتم قدم درخانه نِه ؛ گفتا مگر زندانیم؟

میگویی از کویَم برو ، چون میرَوَم میخوانیَم
اِی بی وفایِ سنگدل ؛ تا چند سرگردانیم ؟

کَردی رها چون از قفس ، در خون مَکِش بال و پرم
ترسم که نشناسد کسی ؛ از طایر بستانیم

در سینه پنهان کرده ام ، گنجینه ای از داغ غم
تا میتوانی سعی کن ؛ ای عشق در ویرانیم

خوش آنکه ای باد خزان ، چون بگذری بر بوستان
این مشت خار آشیان ؛ با گل بخاک افشانیم

گفتی که عاشق چون تویی من در وفا کم دیده ام
خاطر به این خوش میکنی یا این چنین میدانیَم ؟

#عاشق_اصفهانی
❤9
February 16, 2026 592 6