شبهایی بود که در گذر از شهر، دلم آنچنان برای مادام دوگرمامت تنگ میشد که نفسم به دشواری بالا میآمد: پنداری بخشی از سینهام را جراحِ کاردانی بریده، برداشته، بخش همسنگی از درد معنوی، یا همان اندازه عشق و حسرت بهجایش نشانده بود. و آنگاه که حسرت دلداری بهجای پارههایی از تن مینشیند، بخیهها هرچه خوب دوخته شده باشد باز زندگی رنجناک میشود، پنداری که حسرت جای بیشتری میگیرد، همواره حسش میکنی، و چه ابهامی است در اینکه ناگزیر باشی پارهای از تنت را بیندیشی!
مارسل پروست
درجستجوی زمان از دست رفته، طرف گرمانت
ترجمهی مهدی سحابی
6
4
1August 29, 2026 559 14