این دو درخت، از هم جدا نمیشدن. طوری همو بغل کرده بودن که هیچ تبری نمیتونست جداشون کنه. اگر سرتو نزدیک میبردی، اگر خوب گوش میدادی، اگر صداهای سرتو خاموش میکردی میتونستی بشنوی:
«مقداری رزماری برایم بیاور، اندکی پونه کوهی و یک بسته سماق»
«تمامش همین بود؟»
«تمامش همین است»
اینها خلاصهای از رازهایی بود که جنگل سعی داشت به ما بگه؛ اما متاسفانه ما گوش شنوا نداشتیم. دفترچه مو باز کردم و توی یک صفحهای نوشتم: بغل. بغل درختی. البته این دفترچه فقط توی ذهن من بود، چون در عالم واقع دفترچهای نداشتم. اما حالا وقت دارم که به اون دفترچه برگردم و صفحه رو باز کنم و از روش بخونم.
Forwarded fromصان

July 8, 2026 416 2