🔹شب است. دارم قدمزنان برمیگردم. به نانوایی میرسم. دارند میبندند. نان تمام شده. میگویم: دو تا شیرمال بده. پسر جوان که گرد آرد و خستگی با هم روی صورتش نشسته، میدهد. میگیرم و در کولهام میگذارم. به خانه میرسم. 🔹 نانها را که درمیآورم، حیرت میکنم. روی نانها، نوشتهاند: «وطن»... . . . آخ از وطن آخ 😭😭
574
153
96June 18, 2025 56.5K 69