نامه‌ای به همسنگرهایم در ایران نمی‌دانم این روزها چه حالی داری… — Patternschool2 — TG.ME

نامه‌ای به همسنگرهایم در ایران
نمی‌دانم این روزها چه حالی داری. نمی‌دانم چقدر شرایط برایت سخت شده است. نمی‌دانم برق و اینترنتت چند بار در روز قطع می‌شود. نمی‌دانم شب‌ها خواب داری یا صبح‌ها با چه فکری بیدار می‌شوی.
فقط این را می‌دانم که جنگ، فقط صدای انفجار نیست؛ لازم نیست بیخِ گوشت بمبی بر زمین بخورد تا تو را از پا درآورد. می‌دانم که حتی سال‌ها بعد، زخم‌هایش در روح و جانمان باقی خواهد ماند.
راستش را بخواهی، اینجا، دور از تو، طبیعت برایم مثل قرصِ مُسکنِ اعصاب است؛ کمک می‌کند روزها را با آرامشی آمیخته به کرختی بگذرانم. اما هنوز قرصی پیدا نکرده‌ام که بتواند باعث شود فراموش کنم این سال‌ها چه بر سر ایران و ایرانی آمد.
اگر این روزها احساس می‌کنی نمی‌توانی مثل قبل از جا بلند شوی، کار کنی، خلق کنی یا تمرکز داشته باشی، بدان که این یعنی هنوز به احساساتت وفادار مانده‌ای؛ چیزی که یک هنرمند بیش از هر چیز به آن احتیاج دارد.
شاید امروز فقط یک خط از کتابی بخوانی، یک خط روی کاغذ بکشی یا فقط یک خط بنویسی؛ اما بدان که همین هم یک پیروزی بزرگ است.
وقتی این روزها تمام شود، دنیا از ما نمی‌پرسد چند روز برق داشتید یا اینترنتتان چند ساعت در روز وصل بود. از تو می‌پرسد: با آن همه تاریکی، آیا شعلهٔ کوچک وجودت را روشن نگه داشتی؟
و من ایمان دارم که پاسخ تو «بله» است.
و من اینجا منتظر می‌مانم تا دوباره کنار هم، نه از جنگ، بلکه از رؤیاهایمان حرف بزنیم؛ از نبردهایی بگوییم که هر کداممان در آن پیروز شدیم؛ نبردهایی که شاید جز خودمان، هیچ‌کس از آن‌ها خبری نداشته باشد.
❤45😢5
July 16, 2026 604 1