این روزها بیشتر از آن‌که زندگی کنم دارم از خودم مراقبت می‌کنم که فرو… — پرسه در خيال... — TG.ME

این روزها بیشتر از آن‌که زندگی کنم دارم از خودم مراقبت می‌کنم که فرو نریزم. صبح‌ها با بدنی از خواب بیدار می‌شوم که انگار تمام شب به جای من جایی جنگیده است. چشم‌هایم را باز می‌کنم و چند ثانیه هیچ‌چیز را به یاد نمی‌آورم. آن چند ثانیه هنوز کسی نرفته، هنوز چیزی تمام نشده، هنوز دلم این‌طور سنگین نیست. بعد همه‌چیز برمی‌گردد. اتاق. پنجره. جای خالی. و من که دوباره باید خودم را از میان خودم جمع کنم. این روزها خیلی آرام حرف می‌زنم اما درونم چیزی مدام از پله‌ها سقوط می‌کند. گاهی دلم می‌خواهد هیچ‌کس سراغم را نگیرد. نه از سر غرور، نه از سرخشم. فقط دیگر حوصله ندارم برای کسی توضیح بدهم که چرا یک آدم می‌تواند ظاهراً زنده باشد و از درون مدتی پیش جایی دفن شده باشد. من هنوز راه می‌روم، هنوز جواب می‌دهم، هنوز گاهی می‌خندم. و چه چیزِ ترسناکی‌ست این‌که آدم بتواند این‌همه خوب ادای خودش را دربیاورد. شب‌ها اما دیگر نمی‌توانم. شب همه‌چیز را لو می‌دهد. همه چیز از لای دندان‌هایم بیرون می‌زند، خاطره کنارم می‌نشیند و من به سقف نگاه می‌کنم مثل کسی که سال‌هاست منتظر نشانه‌ای‌ست که نمی‌آید. این روزها بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد یکی فقط بیاید و مرا از خودم نجات بدهد. اما کسی نیست. و شاید تلخ‌ترین بخش بزرگ شدن همین باشد: این‌که یک روز وسط ویرانی خودت بایستی به اطرافت نگاه کنی و بفهمی هیچ‌کس نمی‌آید. بعد با همان دست‌های خالی، با همان قلب زخمی، با همان چشم‌هایی که دیگر به چیزی امیدوار نیستند، خم شوی تکه‌های خودت را از روی زمین جمع کنی و باز وانمود کنی چیزی نشده است. #هومن_داوودی @parsehDarKhial

💔6❤3😢2
September 2, 2026 63 5