اِکستاسیس/Ekstasis: post #300 — TG.ME

مدت‌ها بود از هیچ‌کدام‌ از شاگردان سالی که گذشت، خبری نداشتم. بعد از بازداشت، هرچند درباره‌ی پروژه‌هایشان با ایشان در تماس بودم، اما دیگر آن‌ها را ندیدم. پیام‌های پُرمهرشان را که بعد از آزادشدن به‌خاطر می‌آورم، ضربان قلبم بالا می‌رود. چقدر دلم برایشان تنگ شده‌است. بغض می‌کنم. مگر می‌شود آن‌همه ذوق و ایده و شور را به یاد بیاورم و دلتنگ نشوم. دیروز یکی از شاگردانم پیام داد که فلانی، نمره‌ام در نوشتن مقاله‌ی گسترده، یعنی متنی تحلیلی درباره‌ی یک اثر ادبی در مدرسه‌ای که در آن درس می‌دادم، کامل شده. به او داستان بلندِ نماز میت رضا دانشور را پیشنهاد داده‌بودم. بعد از آزادشدن هم سعی کردم جداگانه کمکش کنم تا بتواند از پسِ تحلیل آن به‌خوبی برآید. نوشت که این نمره‌ی کامل را به‌سبب کمک‌هایم گرفته‌است؛ همان زمانی که درباره‌ی معلم‌ تازه‌واردشان غر می‌زدند و می‌خواستند که با قلب‌های صادق‌شان اصرار بورزند که هم‌چنان با معلم رانده‌شده‌شان در ارتباط بمانند. قلبم گرم شد. آدمی چقدر از قدردانی خوشنود می‌شود. آن هم قدردانی‌ای بی‌دلیل. برایش نوشتم که خوشحال شدم و از او برای بیان مهرش سپاسگزارم. بعد یکی‌یکی‌شان را تلاش کردم به یاد بیاورم؛ با صورت‌هایشان، با ادا و اطوارهایشان، با سروکله‌هایی که با هم می‌زدیم. در تمام این‌ سال‌ها... ۸ سال شد. ۸ سال (در بخش بین‌المللِ مدرسه) با آن‌ها رمان خواندم، شعر خواندم، و تحلیل کردیم. و به سر رسید زمان با‌هم‌بودن ما. از پس این‌ سال‌ها حالا عزیزانی را در سراسر جهان می‌شناسم که گاهی از سر مهر پیامی برایم می‌فرستند. بعضی‌های‌شان اکنون جوان رعنایی‌اند. یعنی مثلاً دیگر بیست‌وچهار پنج ساله‌شان شده‌. دیگر با هم رفیق‌تر به حساب می‌آییم، به نسبت آن زمانی که سر کلاس می‌نشستند و من یک‌سر برایشان قصه می‌گفتم. شهرنوش پارسی‌پور چند وقت پیش مُرد. از او بسیار با آن‌ها خوانده‌بودم. از زنان بدون مردان گرفته تا طوبی و معنای شب، از عقل آبی گرفته تا سگ و زمستان بلند. گشتم ببینم در متونی که از آن‌ها ذخیره کرده‌ام چه چیز از تحلیل آن اثرها دارم. به متنی برخوردم از یکی از بهترین آن‌ها. نوجوانی ۱۶ ۱۷ ساله با چشم‌هایی براق و پر از سوال. همیشه جلوتر از من حرف می‌زد و تحلیل می‌کرد. گاهی هم از من دقیق‌تر. و به‌خوبی من را به چالش می‌کشید. نمی‌دانم اکنون کجاست. شاید متنش را دوباره بخواند و پیامی بگذارد. یادم می‌آید موضوع را خودش انتخاب کرد. گفت که دریافته که در سگ و زمستان بلند زنانی هستند که خود درگیر زن‌ستیزی‌اند. گفتم عالی، برو سراغش و حواست باشد که باید شواهد دقیقی را برای مدعایت انتخاب کنی و همه‌ی زنان را نیز در یک دسته نگنجانی. گفت حوری را مجزا می‌کند. مثلِ حوری‌ بودن کم است. مثل کسی که برای تغییراتِ کلی اجتماعی می‌کوشد. متنش را بی‌نام و با رسم‌الخط خودش منتشر می‌کنم. دو دلیل برای انتشارش دارم. اولین دلیل شخصی‌ است و بیان نوعی دلتنگی برای فرایند تحلیل و نوشتن در کلاس درس، و دومین دلیل برمی‌گردد به تماشای ذهن و قلم توانایِ نوجوانی ۱۶ ۱۷ ساله در نقد یک اثر. غلط‌هایش هم چیزی از این تماشا نمی‌کاهد. هر چه باشد خودش بدون اتکا به تکنولوژی و شخصی دیگر نوشته‌بود. هر جا هست، تا همیشه از شور درونش محافظت کند. @Outsideitself

❤75
July 19, 2026 2K 14