اِکستاسیس/Ekstasis: post #282 — TG.ME

«قسم می‌خورم»، اثر کرک جونز (۲۰۲۵)، به‌خوبی نشان می‌دهد که یک «نقص» چطور می‌تواند به یک توان بدل شود. جان دیویدسون، شخصیت اصلی فیلم، نوجوانی‌ست که ناگاه به بیماری سندروم تورت مبتلا شده و اختیار چندانی بر کلام و حرکات بدن خود ندارد. ناگهان پرخاش می‌کند، فحش می‌دهد و با دست‌هایش ضربه می‌زند. جان که متهم است به این‌که آنچه از او سر می‌زند نمی‌تواند ارادی نباشد، تاوان سنگین و مداومی برای نبودِ چنین اختیاری می‌پردازد: تنبیه‌اش می‌کنند، رابطه‌شان را قطع می‌کنند، رهایش می‌کنند. او کم‌کم به زندگیِ توسری‌خورده‌اش عادت می‌کند. برایش طبیعی‌ست که مداوماً برای آن‌چه که ارادی نیست، عذر بخواهد، شرمنده باشد، سربه‌زیر باشد، منزوی باشد. اما در میانه‌ی جوانیِ جان سروکله‌ی فیگورِ مراقبت پیدا می‌شود؛ داتی. زنی به نامِ داتی سر راه جان قرار می‌گیرد. داتی غیرارادی‌بودن فحش‌ها، پرخاش‌ها، ضربات را درک می‌کند. و یادآور می‌شود که انسان برای چیزی که ارادی نیست، عذر نمی‌خواهد و مستحق سرزنش نیست. داتی جان را از محیط خانواده‌اش می‌گیرد و به او پناه می‌دهد. یک مکان مراقبت جدید خلق می‌کند. از او می‌خواهد که دیگر برای آنچه هست پوزشی نخواهد. و تلاش می‌کند که خودش را با «نقص» او تنظیم کند. نقصی که پس از تنظیم‌گریِ داتی بدل به «تفاوت» می‌شود. جان دیگر یک بیمار نیازمندِ دارو نیست که از امکان‌های زندگی محروم مانده؛ او یک متفاوتِ نیازمند مراقبت است که کم‌کم امکان‌های زندگی را پیدا می‌کند. نه که گند نزند. می‌زند. بارها و بارها داتی را به دردسر می‌اندازد. اما چیزی از اعتمادِ داتی به جان کم نمی‌شود. هر بار که کم می‌آورد، او را باز هم به جلو پرت می‌کند. جان کم‌کم توان‌مند می‌شود. کم‌کم اطرافیان پیرامون‌اش نیز به او به چشم یک «متفاوت» می‌نگرند و نه یک بیمار. و همین عدم برچسب‌زنی این امکان را فراهم می‌آورد که او کم‌کم به زندگیِ توان‌مند- به قدری که می‌شود- بازگردد. «قسم می‌خورم» امکانی بیش‌تر از چیزی که می‌بینیم نیز پیش روی ما می‌گذارد. چه می‌شود اگر انسان در همه‌ی مناسباتِ خود دارایِ اراده و اختیار کامل «دیده» نشود؟ نه این‌که اراده‌ و اختیار کامل اهمیت ندارد. حتماً دارد. اما تا جایی که به سمتِ مقابل یک رابطه مربوط می‌شود، چه می‌شود اگر من به دیگریِ پیرامونم به «چشم» یک اراده‌ورزِ تام‌وتمام ننگرم؟ و اگر چنین شود، آیا قوه‌ی مراقبت‌جویی نیست که در من فعال می‌گردد؟ آیا مراقبت‌کردن به یک انگاره‌ی پیشینی متصل نیست؟ این انگاره که هیچ انسانی کاملاً محاط بر خود و محیط پیرامونش نیست؟ من در شرایطی که دیگران پیرامونم را به «چشمِ» یک اراده‌ورزِ تام‌وتمام نبینم، چه منی خواهم بود؟ یک منِ مجازات‌کننده یا یک منِ مراقبت‌کننده؟ یک منِ سرزنش‌گر یا یک من توان‌بخش؟ یاد سخنِ شخصی به نام ژُفروا دولگنری می‌افتم. که گفته‌بود دانش حقوق می‌تواند از دانش جامعه‌شناسی بیاموزد که انسان ‌آن‌قدرها هم در اراده‌ورزیدن توانا نیست. آن‌قدرها هم اَعمالش قصدی نیستند. انسان همواره درونِ چیزی، ساختاری، تاریخی، مناسباتی و ناخودآگاهی‌ست که اسطوره‌ی اراده‌ورز تام‌وتمام را می‌شکند. باز هم می‌گویم که این به این معنا نیست که سوژه نیازی به تقویت اراده و اَعمال قصدی‌اش ندارد، بلکه این «چشم» بیشتر به کارِ مواجهه می‌آید؛ به توقع ما در یک مواجهه برمی‌گردد. چه می‌شود اگر من به فردی که با آن روبه‌رو هستم به «چشم» کسی نگاه کنم که یک اراده‌ورز به‌تمام نیست؟ این «چشم» چه اثری بر من می‌گذارد؟ چه اثری بر او می‌گذارد؟ چطور کیفیتِ رابطه‌ی ما را متحول می‌کند؟ رابطه‌ی جان و داتی در فیلم پاسخ خوبی برای این پرسش‌ها پیش می‌کشد. @Outsideitself

❤37👍2
April 17, 2026 2.5K 42