بهش عادت نمیکنم.تقریبا هر بار که چمدونم رو میبندم و کولبارم رو جمع میکنم.عادت نمیکنم به دلتنگی.برای خونه.برای مامان.برای دوست داشته شدن.هر بار که وسیله هام رو جمع میکنم،کاش ها تو ذهنم سرازیر میشن.کاش اینجا بودم.کاش خونه می موندم.کاش اینجا راهم رو میساختم.آخه میدونی وقت هایی که یه روز سخت رو پشت سر میذاری اونقدری که تک تک سلول هات خسته میشن یا همون موقع هایی قلبت از احساسات ناخواسته ی مبهمِ دلگیر مملوئه، دلت میخواد برگردی خونه،در رو باز کنی و از مامانت یه بغل گرم تحویل بگیری. تا احساساتت رو از چشات بخونه و بغض توی سینه ات رو بشکونه.سر روی شونه هاش بذاری، مثل ابربهاری بباری و اون با غذای گرم مورد علاقت طعم شور اشک هاتو بشوره و ببره؛اما باید خیال پردازی هاتو تو همین لحظه شیرین متوقف کنی و وقتی که کوه خستگی روی شونه هات نشسته،به خوابگاه سلام کنی،برای خودت شام بپزی و اون وسط مسطا نگران باشی که کسی اشک هاتو نبینه.در عین حال با ادم ها خوش اخلاق باشی و بهشون لبخند بزنی،بری سراغ درس های نخونده و جنگ تمام عیار فردایی که پیش رو داری،لباس های چرکت رو بشوری و تلاش کنی حداقل بیست دقیقه چشم هاتو روی هم بذاری که استراحت کنی اما زهی خیال باطل!در نهایت آخرشب از فرط خستگی سر رو بالش میذاری و به این فکر میکنی که داری کم کم عادت میکنی.به صداها.به ادم ها.به بازی های جمعی.به راهی که داری میگذرونی.با خودت میگی دارم بزرگتر میشم ولی هنوز برای بغل های دور مامانم یه دختربچه ی هفت ساله ام.به مسیرت فکر میکنی به اینکه چقدر قراره مسیری که خودت انتخابش کردی تغییرت بده،بزرگت کنه و جای همه خستگی هات ،تجربه بذاره روی قلبت.می ترسی و امیدواری به اینکه باید تنهایی بجنگی برای خودت و برای هر کسی که در آینده مسیرش بر سر راه تو قرار میگیره اما تا بیای نوار افکارت رو کامل کنی غرق رویای خواب شدی...
جایی که ستاره ها نجوا میکنند: post #1971 — TG.ME
1
July 10, 2026 563 6