میان کوه‌ها و صخره‌ها، در پیِ دلِ سرکش خویش مانده‌ام. با بال‌های خیال… — پیرمردِ انباردارِ ونس پوشِ سالِ ۸۲ — TG.ME

میان کوه‌ها و صخره‌ها، در پیِ دلِ سرکش خویش مانده‌ام. با بال‌های خیال پر کشیدم به سوی دشتی دور، خیلی دور؛ آنجا در غرب، تمام امیدم به دیدار تو بود. از این راه جدا نشدم؛ همراه باد و باران کوچ کردم، و هرچه دورتر رفتم، نفسم بیشتر بوی دلتنگی گرفت. صدایم خاموش بود و جانم، بی‌زبان. سواران از ییلاق‌ها فرود آمدند دستمال‌های رنگین در باد رقصیدند و زنان، میان شورِ باران و آواز دست در دست هم به پایکوبی برخاستند. اما راه، تاریک و سرد بود ماه بالای سرم مات مانده بود و ستاره‌ها از چشم‌هایم فرو می‌ریختند اسبِ خاکستری رو به بلندای ابرها می‌تاخت و من هنوز چشم به دوردست دوخته بودم. دستم از تو جدا نمی‌شود اما خیلی، خیلی دیر شده است. با این همه برای تو خانه‌ای از سنگ خواهم ساخت؛ با دری از گل،سقفی ارغوانی و چراغی که نورش از چهره‌ی تو باشد

August 23, 2026 77 1