کاش در دورترین نقطهٔ جهان به دنیا میآمدم.
نه وارث شکوه بودم ،
نه بدهکار تمدن.
جایی میان انگورهای وحشی قد میکشیدم.
در مزارع پنبه عاشق میشدم.
شبها کنار پنجرهای رو به دریا،
رو به مزرعه،
رو به باغ
رو به هر چیزی جز جنگ—مینشستم ،
رویاهای دخترانه میبافتم.
با لالاییِ دریا میخوابیدم و
با بوسهٔ نسیم بیدار میشدم.
سیب میکاشتم و گندم و زیتون.
و نامِ کیک زرد و جنگِ مقدس و.... هرگز به گوشم نمیرسید.
حالا اینجا هستم
در سرزمین نفت و گناه و ترس.
از انگور سردرد
از بادام تلخی
و از سیب و زیتون و گندم گناهشان به من رسیده است
و از نفت ،
آتشی که به پنبه افتاده است.
- الهه افشار
4
2February 14, 2026 274 6