به راه خِیلِ جان بر کف که میمیرند، میمیرم
اگر سرخورده از خویشم، من مغرورِ دشمن شاد
برای فتح شهر خون، تو را کم دارم ای فریاد
غم آزادگی دارم، به تن دلبستگی تا کی؟
به من بخشیده دلسنگی، شکستن های پی در پی
در این غوغای مردم کش در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
در آوار شب و دشنه، چکد از قلب من خونآب
که میبینم منِ عاشق چه ماری خفته در محراب
خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
نمیترسم من از بخشش، که اینک سر که اینک جان
➖➖➖➖
آزاده بودن یعنی همین؛ یعنی ترویج علم و فلسفه، یعنی نقد و اعتراض، یعنی از مرگ شب (بیداد و ستم) گفتن در عین اینکه میدانیم ممکن است در چنگ شب(حکومت) بمیریم(فوکو و مفهوم parrhesia، کامو؛ انسان طاغی، ارسطو)؛ یعنی فریاد، یعنی نترس بودن، یعنی شکستن قفس حتی اگر پرواز ما به باغ خشک بی باران منتهی شود؛ این بهتر از آب و دانه در زندان است.
آزاده و نترس باشید هممیهنان، همه جا؛ در تمام مسیر شرافتمندانه زندگی کنید، نه فقط در رویارویی با خطر؛ در همه مسیر.
همین آگاهی از پایانپذیری است که به زندگی اصالت (Eigentlichkeit هایدگر) میبخشد؛
یعنی زیستنی که از سرِ انتخاب آگاهانه است، نه غرقشدن در روزمرگی.
تا هستیم مرگ نیست، و وقتی مرگ هست ما نیستیم(اپیکور).
من به تجربهی پس از مرگ اهمیت نمیدهم (چون میدانم نخواهم بود)، بلکه به کیفیت روایتی که تا لحظهی پایان خواهم زیست اهمیت میدهم؛ و این روایت، برای خودم تا لحظهی آخر آگاهی، و برای دیگرانی که بعد از من زنده میمانند، کاملا واقعی است.
آنچه در اختیار ماست، نه طول عمر یا شرایط مرگ، بلکه کیفیت اخلاقی انتخابهای ماست؛ مردن در بستر یا در میدان، هر دو بیتفاوتاند در برابر پرسش اصلیتر؛ اینکه آیا با فضیلت زندگی میکنی(adiaphora؛ اپیکتتوس، مارکوس اورلیوس)؟
خواسته یا پیشنهاد من منطقا بیعیب است؛ منی که هنوز زندهام و احساس دارم، حق دارم برای معنای زندگیام معیار تعیین کنم، حتی اگر آن معیار پس از مرگ برای منی که دیگر نیست و وجود ندارد، بیاثر باشد.
چون معنا، محصول تجربهی زیسته است، نه محصول جاودانگی. به همین دلیل میگویم آزاده و نترس باش هممیهن، در تمام مسیر شرافتمندانه زندگی کنید، نه فقط در رویارویی با خطر؛ بلکه در همه مسیر.
بدبخت سرزمینی که به قهرمان نیاز دارد(برشت)! اما من قصد ندارم فداکاری را رمانتیزه کنم، چون گاه همین روایت های حماسی، بار اخلاقی شکست های ساختاری را از دوشِ نهادها برمیدارد و روی دوشِ فرد عادی میگذارد. پس من انتخاب کردهام که اینگونه زندگی کرده و کنم و به شما پیشنهادش میکنم. نه با یک «باید»؛ تنها یک پیشنهاد.
سام آریامنش