❥ بک استوری: یکی بود یکی نبود زیر گنبد کمبود یه مردی بود که وارث یه خاندان خیلی مهم بود(نظامی)این مرد قصه ما، از سر اجبار و مسئولیت تن به یه ازدواج سنتی و مادی میده، نتیجه این ازدواج میشن یه دوقلو پسر گوگولی مگولی که چشای نعنایی باباشون و موهای بلوند مادرشون و دارن، همچیز به خوبی و خوشی و بود تا اینکه تَرَک های زندگی این دو شروع به شکستن کردن. عاقبت بعد ۱ سال دعوا پدر و مادر میکا و میلن جدا میشن، میکا همراه پدرش و میمونه و میلن به زور دادگاه و مجبور میشه همراه مادرش بره. میکا که از این تغییر سردرگم و ترسیده اس پدرش که فردی سنتی و مذهبی بوده اون رو به کلیسا تو شهر میبره تا با کلاس های اواز و آموزش های مذهبی سرش گرم بشه، میکا هم کلیسا و مثل خونه دوم و خدا همراه همیشگیش شروع کرد به دیدن. پس از ۳ سال از طلاق خانواده میکا الان ۱۳ سال داره و با آرامش به کلیسا میره و زندگی پر از آرامشی و داره، ولی اون نمیتونه حس بد و لرز آور دیده شدن و اینکه یکی بهش زل میزنه و کنار بزاره. اخیرا پدر کلیسا نگاه های عجیب و حرف های عجیبی بهش میزنه، میکا نمیتونم اینکه اون رو همراه زن های بیوه شهر میبینه و نادیده بگیره، ولی سعیش و میکنه و ساکت میمونه. این اولین اشتباه اونه. میکا نمیدونه چجوری اتفاق افتاد، اولش یه چایی دستش بود و راهب داشت بهش لبخند میزد لحظه بعد لخت بود و-. میکا مقاومت کرد، بدتر شد اون مطمئن نبود آیا هیچوقت این کابوس تموم میشه یا نه، بدنش درد میگرفت. یروز که راهب در حال چرت زدن بود میکا سعی کرد فرار کنه، ولی راهب از خواب پرید، میکا سعی کرد بهش حمله کنی ولی از یه پسر ۱۳ ساله چه کاری در عوض یه مرد ۳۲ ساله بر میاد. راهب میکا و محکم به عقب پرت کرد و سر میکا به کابینت پشتش برخورد کرد و افتاد تا به خودش اومد، گلدون بالای کابینت رو صورتش خورد شده بود. بعدش سیاهی بود، نه، اون حز حس میکرد یه مایع رو صورتش در حال پخش شدنه، بدنز لمس بود ولی باز هم حس میکرد. چیزی که بعدش به یاد میمیاورد چهره یه مرد نقاب دار بود، تار بود ولی ی نقاب...موش خرما؟، سرش درد میکرد. بازم سیاهی و پوچی. بعدش از صدای گریه و آهن و بوی سِرُم بیدار شد. سرش باند پیچی شده بود و بدنش کمی لمس بود. دردش کمتر بود، پدرش همش با دکترا صحبت میکرد و به آرومی تلاش میکرد بفهمه میکا کجا بوده و چه اتفاقی براش افتاده. یکم بعد...تقریبا ۱ هفته پلیس ها سر رسیدن. سوال میپرسیدن میکا تا جایی که صداش بهش اجازه میمیداد جواب میداد. پدرش تمام تلاشش و کرد تا راهب و پیدا کنه، نتونست با دستای خودش اون رو بکشه ولی راهب از دادگاه حکم حبس ابد گرفت، توسط یه دیوونه تو زندان خفه شد. میکا ۲ سال طول کشید تا درمان و تراپی بشه. وقتی به خونه برگشت با سکوت و خلوتی همیشه اش ملاقات نکرد. برعکس یک خانم مهربان و لطیف بهش چایی داد، باهاش حرف زد، لباس جدید بهش داد و قبل خواب بغلش کرد و کنارش خوابید، فرداش دو نفر دیگه و دید، یه دختر با موهای بور که بنظر میرسید از کوچکتر باشه، یه پسر با موهای طوسی سفید که بنظر بزرگتر باشه، میکا بعدش متوجه شد، پدرش دوباره ازدواج کرده بود، و اون خانم مهربان مادر خوانده اش بود، و این بچه ها خواهر برادر های ناتنی ایش بودن، اول میکا ترسید و نگران بود. ولی کم کم نگرانی از بین رفت، اون دختر هیچوقت نمیزاشت تنها بمونه و همه ی راز هاش و نگه میداشت، اون پسر تو مدرسه و همجا مراقبش بود و نمیزاشت به خط رو دستش بیوفته(یدفعه چون یه پسره میکا و اذیت کرد دماغش و شکوند😌)نامادریش هم از مادر بیشتر براش مادری میکرد. میکا دوباره خوشحال بود. آرامش داشت، البته اگر زخمی که هردفعه میرفت جلو اینه رو چشم نابیناش میدید یا صداهایی که شب ها نمیزاشت بخوابه یا نگاه ها و سایه هایی که برا هیچکس نبودن و دنبالش بودن و در نظر نگیریم، اون آرامش داشت وقتی در کنار برایان(Bryan) روی درخت میشست و چایی میخورد، بعدا همون مرد نقاب دار اومد سراغش، اون، پدرش و نامادریش تنها کسایی هستن که واقعا میدونن مه اتفاقی برا میکا افتاده. بعد از چند سال میکا الان ۲۱ سالشه و زندگیش رو غلطکه، درسش و در گیاه شناسی میخونه و در نهایت خوشبختی و خرشانسی زندگی میکنه، یه هرازگاهی یه موش خرمایی هع میاد کرم میریزه میره کاری نداره که، تا وقتی که یک شب میکا و خانواده اش به مهمونی دعوت میشن، همچیز عالیه، لباس چک، میکاپ چک، خلق و خو چک. اون داشت در کنار تریکسی(Trixie) خواهر خونده اش پشت سر بقیه غیبت میکردن و عصق و حال، تا اینکه شمع و فوت میکنن(برق ندارن ک-) همجا تاریک میشه، چشم چشم و نمیبینه و، یه سایه از پشتش رد میشه و دوباره صدای پا میاد، چندتا پا و یهویی یه پارچه میکشن رو سرش، تاریکی×۳. مشخص نی چند وقت بیهوش بوده ولی وقتی بیدار میشه با جیغ داد و لگد و تلاش میفهمه تو گونیه، سبب جیغ و لگد پرت کردناش، در گونی و یک نفر وا میکنه و اون وقت چشم تا چشم میشن-
بک استوری: یکی بود یکی نبود زیر گنبد کمبود یه مردی بود که وارث یه… — May I ask❓ — TG.ME
September 6, 2026 67