برقص ای زیبای تنها که گر نرقصی میان خشم و هیاهو تو را میشکنند و چون بمانی تو را میدزدند، ریشه هایت را در سنگ فرو کرده و معنای آزادی را از ذهن غنچه هایت میزدایند پس آنگاه تو را به جُرم زیست، شلاق میزنند، بی هیچ تفهیمی در ستیغ آفتاب میسوزانند، میخشکانند و ریزه ریز در باد رهایت میکنند. برقص تا نفس هایت هست برقص و پای بکوب که تو تنها رقصندهی این دیاری میان انبوه ناباورانی که با تو هله هله میرقصند، مردمانی خشمگین و خفته در بستر جهل. برخیز و برقص ای موسیقی این دشت بزرگ بلاخیز، تنها زیبایِ بیدار این قصه ای رقصندهی بی باک و جسور برقص در باد و بگذار آنطور که در هیبت توست از خاکستر این رقص، هزاران رقصنده بی باک بپا خیزند. /رقصندهی تنها/ علیرضا حیدری تابستان ۱۴۰۵ تهران https://t.me/noteaval
4August 19, 2026 200